سيد ظهير الدين مرعشى
60
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
مازندران مىخواندند . و آن كوهستان را اكنون كوه قارن مىخوانند . بعد از او مدتى اولاد او در آن كوهستان حاكم بودند ، اما در همه ابواب اولاد باوند را مهتر خود مىدانستند ، تا قارن وفات يافت ، و او را پسرى بود الندا و از او پسرى در وجود آمد سوخرا نام ، و بعد از سوخرا اصفهبد ونداد هرمزد مهتر اقوام قارن وندان بود ؛ و او مردى بود به خصلتهاى نيك آراسته ، و در آن ايام نايبان خليفه در طبرستان تسلّطى تمام داشتند ، و تمام ولايت مذكوره از ظلم و جور نايبان خليفه به جان گرفتار شده بودند . نزد وندادهرمزد رفتند كه اگر خروج مىكنى و بدان مردانگى قيام مىنمايى ما همه به جهت تو جان فدا مىكنيم ، تا شايد از ظلم اين جماعت خلاص يابيم و تو نيز به ملك موروثى پدر خود متمكّن گردى . ونداد هرمزد فرمود اول با اصفهبد شروين باوند بايد مشورت كرد . چون با او مشورت كردند ، او صلاح دانست و با او عهد و ميثاق نمودند و با استندار شهريار بن بادوسپان گاوپاره - كه به قلعهء كلار بود و رويان را به تصرّف داشت - هم گرويدند ، و مجموع يك دل و يك زبان گشتند ؛ و از تمامى اهل طبرستان و رويان به خفيه بيعت گرفتند و روزى را براى كشتن نايب خليفه تعيّن كردند . روز موعود هرمزد نايب خليفه را سپاهيان او بزد و اصحاب خليفه را در شهر و بازار و مسجد و حمّام و خانقاه و هر جا كه مىيافتند مىكشتند . زنان طبرستان كه شوهر از مردم خليفه كرده بودند شوهرهاى خود را مىگرفتند و به مازندرانيان مىسپردند و آنها را مىكشتند . از حدّ تميشه تا به گيلان يك روز دمار از روزگار آنها برآوردند . در اين وقت عمر بن العلاء در رويان با شش هزار مرد مىبود ، و در گيلانآباد نصر بن عمران با پانصد مرد نشسته بود ، و عمر بن نهران با پانصد مرد ديگر در بهرامآباد ساكن بود ، و على بن حسان با پانصد مرد ديگر در ولاشجرد مىبود و سعيد بن دعلج با يك هزار مرد در سعيدآباد بود ، و فضل بن سهل ذو الرياستين با پانصد مرد در چالوس متمكّن بود ، و خرم السعدى با پانصد مرد در كلارستاق بود ، كه اول ديلمان است اين جمله را يك روز در رويان از ميان برداشتند !