سيد ظهير الدين مرعشى
31
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
سلاطين خوارزم در مازندران تسلّط و تمكّن يافته بودند و اين واقعه در سنهء ششصد و چهل و شش بود . استندار نامآور به ناچار به خوارزم رفت يك سال ملازم سلطان جلال الدين محمد بود تا امراء و لشكر ستانده همراه خود آورد و مخالفان را استيصال نمود و در ملك خود تمكّن يافت و در اين عهد سلطان خوارزم را كار به آخر رسيده بود و آفتاب دولت چنگيز خانى طالع و لامع گشته بود . يكى از بنى اعمام سلاطين خوارزم گريخته نزد استندار آمد ، و استندار او را اعزاز و اكرام نمود و در اداى خدمت تقصير ننمود . اما استندار توقّع نمود كه يكى از بنات خود را به عقد و نكاح به او بدهد . هر چند بر پادشاهزاده گران بود به حكم ضرورت خواهرى داشت به دو داد . استندار نماور در مدّت بيست سال در رويان بود ، و حكومت كرد ، و گيل و ديلم به فرمان او بودند و در سنهء ششصد و شصت و شش وفات يافت . فرزند بزرگتر او حسام الدوله اردشير در حدود گيلان به حكومت بنشست و برادرش اسكندر در ناتل و آن نواحى قرار گرفت . به منبرى كه در جامع كدير رويان كه اكنون بر كوير اشتهار دارد نهاده است ، نام اسكندر بن نماور نبشتهاند و مؤلف اين كتاب خوانده و ديده است . و در اين ايام احوال ملوك باوند در مازندران اختلال پذيرفت هر چند در مازندران به حكومت نشسته بودند . اما به استظهار سلاطين خوارزم بود و استقلال تامّ نداشتند و ملك معظّم حسام الدوله اردشير بن كينه خوار بن رستم بن داراى بن شهريار كه پنجمين پدر است مرملك اردشير بن حسن باوند را در مسند حكومت در مازندران بنشاند و دار الملوك مازندران پيش از اين به سارى بود . اين اردشير پاى تخت خود را به آمل ساخت و اين عمارت كه در غراطه كلاته الى يومنا هذا مقرّ سلاطين است بر لب آب هرهز ملك اردشير ساخته است . و مولانا اولياء الله نوشته كه : وقتى آنجا تفرّج مىكردم در آن ديوار كهنه قصيدهء مطوّلى كه از گفتهء سراج الدين قمرى است نوشته ديدم : اردشير آن شه پر دل كه گه بخشش و جنگ * نگذارد اثر از هستى دريا و نهنگ