مولف ناشناخته
ديباچه 74
تاريخ شاهى ( فارسى )
بود و از زير و بم حوادث و دگرگونىهاى روزگار زحمتها ديده بود « . . . فتوى داد به بطلان اوقاف آن ملكه متفضله و تجويز تخريب مسجد جامع درب نو كه آن خاتون ( قتلع تركان ) بنا فرموده بود ، و بدان سبب چون ممالك كرمان مراكز رايات سدره مثال و مضارب سرادقات عرش ظلال پادشاه خاتون آمد ، بانتقام آن اسائت ، از مسند تدريس و امامتش ازعاج فرمود . و برادرش مولانا برهان الدين برهانشاه . . . در عهد مظفر الدنيا و الدين محمد شاه سلطان روزى برحسب اقتراحى كه بر وى كردند ، خورشيدوار از مطلع منبر طالع شد » « 1 » . بدين طريق اوضاع مدرسه تا حدودى مضطرب و مشوش شد . پادشاه خاتون كه خود شاعرهاى زيبا روى ولى قسى القلب بود ( و بنده گمان مىكنم كه لسترنج در نكتهاى كه نوشته بود بين او و قتلغ تركان اشتباه و تخليط نموده است ) بعدا با خروج بايدو خان ، مردم بر او خروج كردند و چون فرار كرد ، « . . . كردوىجين در قصر زر - پادشاه خاتون را بموكلان سپرد ، و در آن ييلاق بفرمان بايدو ، ناگاه چند كس به خيمهء پادشاه خاتون درآمده گفتند : اگر بار خار است خود كشتهاى * وگر پرنيان است خود رشتهاى و از همان شربت كه در حلق برادر ريخته بود در كام جانش چكانيدند . . . در آن اوان كه سلطان محمد شاه بحكومت كرمان آمد ، فرمود تا نعش او را به شهر نقل كرده در مدرسهء مادرش مدفون ساختند : گر بفلك بر رود از زرّ و زور * گور بود بهرهء بهرام گور « 2 » » بعد از اين پريچهرگان ختائى ، آرامگاه قراختائيان از جسد مظفر الدنيا و الدين ابو الحارث محمد شاه قراختائى پذيرائى مىكند : « آن سلطان صاحب قران از انهماك در شرب و امتطاء بر سهوات شهوات به امراض متضاد سوء المزاج مبتلى شد و در سن 29
--> ( 1 ) - سمط العلى ص 43 ( 2 ) - روضة الصفا ج 4 ص 153