مولف ناشناخته

ديباچه 60

تاريخ شاهى ( فارسى )

من آن زنم كه همه كار من نكوكارى است * به زير مقنعهء من بسى كله‌دارى است نه هر زنى به دو گز مقنعه است كدبانوى * نه هر سرى بكلاهى سزاى سردارى است جمال طلعت خود را دريغ ميدارم * ز آفتاب كه آن شهر گرد بازارى است درون پردهء عصمت كه تكيه‌گاه من است * مسافران صبا را گذر بدشوارى است « 1 » رباعى در باب شاخ نبات آن روز كه در ازل نشانش كردند * آسايش جان بيدلانش كردند دعوى لب نگار ميكرد نبات * ز آن رو ، دو سه سيخ در دهانش كردند « 2 » * * * بر لعل كه ديد هرگز از مشك رقم * بر غاليه بر نوش كجا كرد ستم ؟ جانا اثر خال سيه بر لب تو * تاريكى و آب زندگانى است بهم

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ اين ابيات اضافه است : به هركه مقنعه‌اى بخشم از سرم گويد * چه جاى مقنعه ، تاج هزار ديناريست طناب چنبر زن گشته باد مقنعه‌اى * كه تار آن نه ز مستورى و نكوكاريست من آن شهم ز نژاد قرا الغ سلطان * ز ما برند اگر در جهان جهانداريست ( 2 ) - در مواهب الهى : دعوى لب چو قند او كرد نبات * در مصر سه سيخ در دهانش كردند