مولف ناشناخته
300
تاريخ شاهى ( فارسى )
يا آنجا كه محسن تأثير گويد : ديده از سيل سرشكم رشك صد درياچه شد * تا به رخسار تو اى باغ نظر افتاده است وقتى در خدمت حضرت راشد خطيب بزرگوار ، اين نكته را درباره باغ نظر مىگفتم ، ايشان فرمودند كه در تربت نيز باغى به اسم باغ نظر هست كه متعلق به اسحق خان قرائى بوده است . بارى ، اينك كه به « ديوان نظر » درين كتاب برخوردم و همچنين در سمط العلى خواندم كه « منصب نظر به خواجه مجد الملك تاج الدين ابو بكر شاه مفوض شد » ( ص 137 ) و اين ديوان نيز چندان معتبر و مهم بود كه نشان خاص داشت چنان كه « . . . صاحب فخر الملك ، نظام الدوله و الدين . . . را فرمان داد كه نشانى بر بروات و مكتوبات ديوان ثبت كند ، و او برجاى ديوان نظر ، تسميه « العزة للّه » كشيد ، و بواسطهء قلم و قدم او گشايشى و آرايشى در ديوان پيدا آمد » ( ص 234 تاريخ شاهى ) ، بعد ازين مقدمات اين نظر من تعديل شد كه به هرحال شايد باغهايى بزرگ ابتدا محل اين شغل دولتى بوده و بعدها گردشگاه عموم شده و نظرگاه گشته و حافظ را به سرودن چنان بيتى واداشته است . ( 40 ) - ص 176 ، شعر بافان ، شعر ، با فتح « ش » ، در لغت عرب به معناى موى و زلف است . اما در فارسى به معناى تار و پارچههاى ظريف كه از موى بافند آمده است . در يزد و كرمان و اصفهان طبقهاى وجود داشتهاند كه « شعرباف » بودهاند و شعربافى ( نه شعر بافى به معناى تغزل ) يك كار مهم محسوب ميشده ( اصطلاح عاميانه به صورت شهرباف تلفظ مىشود ) . گمان من آن است كه اين كلمه ، صورت ديگر همان « شار » فارسى است ( نه شعر عربى )