مولف ناشناخته
274
تاريخ شاهى ( فارسى )
در كوكبهء سلطان مظفر الدين روانه گردانيد بر آيينى كه گردونگردان با هزار چشم روشن مثل آن نديده بود . قاضى فقان ( ؟ ) كه دعوى هوادارى اين دولت مىكرد و حجت قولى و فعلى مىآورد ، خود را پيش به نفس دار الملك [ 531 ] رسانده بود و شرف زمين بوس حاصل كرده و به تشريفات لايق مشرف شده ، در خدمت بود و بر عجر و بجر احوال و اقوال واقف . تقرير مىكرد كه لشكر شبانكاره كه بر قلعهاند حكايت دست از قلعه داشتن و با اهل كرمان گذاشتن چون هزارپاى در گوش خويش راه نمىدهند ، و چون خيال محال فرادل و دماغ خويش نمىگذارند . چون لشكر كرمان به كشسبان ( ؟ ) رسيد ، خداوند تركان فرمان داد كه تمامت لشكرى سلاح جنگ درپوشند و ملوك و امراء و اصحاب قلم و دواوين همه آراسته گردند و صفها راست كنند و روى به قلعه نهند ، و سوادى و كثرتى عظيم باهم افتاد ، شعر : ز بس نالهء برق و گرد سپاه * تو گفتى كه خورشيد گم كرد راه چو رعد خروشنده شد طبل كوس * خور اندر پس پردهء آبنوس تو گفتى كه روى زمين ز آهن است * و يا كوه البرز در جوشن است چون به نزديك قلعه رسيدند ، بر صحرا در شهر جا ( ؟ ) فرود آمدند ، سپاهيان قلعه [ 532 ] بر بالا نظارهء لشكر مىكردند و بر فوات قلعه و ولايت غصه مىخورد . مدت دوازده روز در آن صحرا به صميم زمستان توقف افتاد - باوجود سرمايى كه بركهء متموج از باد ، چون جوشن و درقهء پولاد ، صورت انجماد مىپذيرفت و قطرات راح از برودت رياح چون فصوص ياقوت و عقيق انعقاد . شعر : ليس الشتاء من الجلود جلودا * و كساء الزمان من البرود برودا