مولف ناشناخته
255
تاريخ شاهى ( فارسى )
اين زمان صاحب يمين الملك ظهير الدين به يكبارگى روى اخلاص بدين درگاه آورده و اين جناب را قبلهء اقبال خود كرده و كمربندگى بر ميان جان بسته و روز و شب بر در امتثال اوامر و نواهى نشسته ، و اين مثل ساير است كه گفتهاند : خاك بينى ز كعب تا زانو * خانهاى را كه دوست كدبانو اكنون مصلحت در آن است كه زيور شغل از شرف الدين فرو گشايند [ 495 ] و او را در خانهء عزل جاى فرمايند ، و رضاء خداوند تركان به دست آرند ، و تمامت كار ديوان با صاحب يمين الملك گذارند تا مواد خلاف و نزاع از ميان مرتفع گردد . سلطان نيز اين سخن به سمع رضا اصغا فرمود و برين راى و تدبير موافقت نمود و گفت كه چون ما به سرحد ولايت رسيم ، تاج الدين ستلمش از پيش برود و او را بگيرد و بازدارد تا خداوند خاتون بحث كار او بفرمايد . در خدمت تركان تقرير كردند كه انديشه اين است ، خداوند تركان را اين راى ملايم افتاد و برين جمله مقرر گشت و خداوند تركان با سر رضا آمد و از طرفين صفايى حاصل گشت و غبار آزار و دلماندگى از ميان برخاست ، چون كارها بر وفق دلخواه ساخته شد و اجازت مراجعت حاصل آمد ، به اتفاق ، روى باز دار الملك نهادند . چون به سرحد ولايت رسيدند و فرستادگان [ 496 ] به مژدگانى به شهر فرستاد ، اكابر دار الملك به عزم استقبال متوجه منازل و مراحل گشتند . خواجه شرف الدين نيز بر قاعدهء معهود بر آيينى محتشمانه عزم استقبال كرد - از احوال وقت و تغير خواطر پادشاهان غافل ، در منزل خنامان 105 ، « 1 » متعلقان و خدم خواجه شرف الدين در موضعى كه رسم بود خيمهء او زدند . چنان استماع افتاد كه فراشان صاحب فخر الملك ، آن را بركندند و بينداختند . خواجه شرف الدين چون خوارى بدينگونه ديد دانست كه پادشاهان بر سر عنايت نيستند ، هم در روز فرمان دادند كه هيچكس
--> ( 1 ) - در اصل : خيامان