مولف ناشناخته

249

تاريخ شاهى ( فارسى )

بگذاشتن كه اين دزدان مال مسلمانان ببرند و زن و بچهء خلايق اسير كنند و ما خايبا و خاسرا مراجعت نماييم - از طريق دليرى عظيم دور باشد و به نامردى نيك نزديك . پيدا باشد كه ايشان بر ما چند بيشى داشته باشند - و ايشان را بار و آوار بسيار همراه است [ 484 ] و ما جريده‌ايم و اسپان نيك داريم . آتشى عزيمتى برميبايد كرد و آبى با روى لشكر كرمان آورد و به عزمى درست ورايى صواب - بىتوقف و تخلف و اضطراب - سر در پى ايشان مىبايد نهاد و از پى ايشان بازنگشت و مىزد و مىخورد : يا هم آنجا سر بنهيم ، يا سر ايشان به خدمت سلطان بريم . تمامت لشكر بر مردى وى تحسين كردند و به اتفاق گفتند سر ما آنجاست كه قدم تو ! قول و قرار آن است كه ، تا جان در تن داريم و سر بر گردن ، از خدمت تو تخلف ننماييم و تا به جان بكوشيم . برين قول و قرار و عنان عزيمت به راه دادند . چون به ريقان رسيدند و تفحص حال ايشان كردند ، يك شبانروز بيش پيشى نداشتند . از ريقان تا ردوماهى چهار منزل بود . ايشان دو منزل كردند : مزارع منزل ساختند و ديگر رودماهى 102 ، شبانگاه كه به رودماهى رسيدند [ 485 ] معلوم گشت كه ايشان بامداد از اينجا روانه شده‌اند . مسافت ميان ايشان با يك روز آمده بود . تمر ملك فرمود كه چهارپايان را سير مىبايد كرد و براند . بر امتثال اشارت روان شدند و هم در شب به منزل حصار و كشيدند . چندان توقف نمودند كه چهار - پايان جو بخوردند و هرچه مردان گزين بودند و اسبان نيك از پيش براندند . وقت طلوع آفتاب ، - كه خورشيد تابنده بنمود چهر ، به منزل و بنهء ريگ رسيدند : لشكر ياغى سحرگاه از آنجا كوچ كرده بود . بدان عزيمت كه آبخوار به سر چاه خرگاهى برند - چون دست قضا خيمهء عمر ايشان را طناب گسسته بود و باد اجل عمود قامت ايشان را شكسته - لشكر كرمان با املى فسيح ورايى نجيح ، عنان عزيمت به دست بادپايان داده بودند و چون باد بر اثر ايشان مىرانند . ايشان چون به نزديك چاه رسيدند ، گرد لشكر ديدند كه چون ابر متراكم [ 486 ] روى بديشان