مولف ناشناخته

221

تاريخ شاهى ( فارسى )

ايشان افتاد . سپاه مزاج در پى ايشان نشستند . مردمى افكندند و اسب سلاح و به غنيمت مىگرفت تا ميان فرضه - و درين حالت اهل فرضه را خود هيچ گونه نصرت تهمتن و نكبت نصرت معلوم نه - ناگاه ديدند كه لشكر غريب در فرضه ريختند و كس را فرصت آن نه كه لگامى بر سر ستورى كند يا سلاحى در ميان خود بندد . 75 شيخ جمال الدين ابراهيم اسبى در زين داشت . خود را بر آن افكند و با غلامى روى به راه گريز [ 433 ] آورد و بر طريق خشكى با كيش جزيره شد و خان و مان و بار و بنه و احمال و اثقال در دست تغلب تهمتن بگذاشت . و نصرت چون به هزيمت باز فرضه رسيد مجال توقف و جاى درنگ نبود كه چيزى با خود ببرد يا امانتى در جايى نهد . نقد و جنس همه را به‌جاى بماند و جان به تك‌پاى ببرد . نه چندان مال و احمال و نفايس از سكّان هرموز و غرباء تجار در قبضهء تصرف ايشان بماند كه خناصر تعداد و اصابع اعداد به حصر و احصاء آن قيام مىتوانست نمود و يا ضبط و جمع آن در قوّت تدبير ايشان بود . درين ميانه تهمتن بر لوح مصورهء خود اين نقش نگاشت و اين صورة فراروى آيينهء ضمير خود داشت كه من وارث ملكم و پادشاهى به استحقاق از آن منست ، سيف الدين ملك را چون رنج بردى هست و درين مدت زحمتى كشيد و جانسپارى كرد ، اكنون حق السعى او مىبايد گذارد و او را به خوشدلى بازگردانيد و بعد از آن [ 434 ] به استمالت رعيت و عمارت ولايت مشغول گشتن . و ازين طرف سيف الدين ملك با خود مقرر كرده بود و در آيينهء خيال خود مصوّر ، كه اين كار به واسطهء كفايت من انتظام يافت و اين لشكر به قوت شجاعت من انهزام پذيرفت ، خاتم اين حكم در انگشت تدبير من مىبايد و قباء مهترى خود بر قامت شهامت من زيبا آيد ، عرصهء فرضه از بضاعت وجود او خالى مىبايد كرد و بلاد سواحل به استقلال در قبضهء تصرف خود آورد . بيت : آن را خيال ، آنكه ثمر را دهد به باد * وين را تصور ، آنكه برآرد شجر زبيخ « 1 »

--> ( 1 ) - در اصل : وين در تصور