مولف ناشناخته
214
تاريخ شاهى ( فارسى )
قصهء وفات ملك هرموز محمود احمد و ديگر منازعتى كه ميان فرزندان او رفت ، و آمدن بىبى بنت ابى النصر به دار الملك ، و كشته شدن تهمتن بر دست سيف الدين ، و فتنهها كه او در آن ولايت هرموز برانگيخت . در اوايل سال ششصد و هفتاد و شش - كه لشكر نكودر به در هرموز شد - ملك محمود را ضعف پيرى در رسيده بود و خللها در اعضا و ظاهر و باطن او روى نموده ، از غايت تجلّدى كه در طبع و طينت او بود خود برنشست و آن جنگ را ميان در بست . در آن حالت كه هردو لشكر مقابل يكديگر شدند [ 418 ] ملك عزم كرد كه با ايشان مقابلتى كند و سگالشى آزمايد . اسب خطا كرد و او را بيفكند ، خرقه - پوشى در آن حالت حاضر بود ، او را درربود و بر دوش به فرضه آورد . از آن افتادن او را مرضى روى نمود و صاحب فراش شد و چند ماه در آن مرض بماند . چون آوازهء مرض او در ممالك شيوعى يافت ، سلطان مظفر الدّين برقرار ديگر سالها به ولايت جروم شتافت و در بشمردان رودبار 72 معسكر منصور ساخته و ميخ خيمهء اقامت در آن بوم و بر محكم گردانيد ، و على ستلمش و جماعتى از خواص به هرموز فرستاد ، بر انديشهء آنكه چون ملك عرصهء ملك باخته قالب تهى كند فرضه در دست باشد و كسى ديگر در آن طمع نكند . و هر روز قومى ديگر به فرضه مىفرستاد و به صندوقهاء سلاح ايشان را مدد مىداد . ملك محمود به چشم فراست نقش اين انديشه از لوح ضمير ايشان برخواند