مولف ناشناخته

202

تاريخ شاهى ( فارسى )

از سجستان به مدد خواسته است تا شبيخون به سر ايشان برد - و آن خود كاروانى بوده است كه از سجستان به مكران مىرفته است - و آن شبهت ، مادهء سرگردانى طرفين گشت . آرى ، چو خواست الهى آن بود كه ميان ايشان ديگربار ملاقات نه افتد هر روز از زير حقهء غيب نقشى روى مىنمود كه متضمن مباعدت ايشان بود و از مطالعهء آن مكتوبات سلطان در حق اين طايفه - كه با او موافقت نموده بودند - بدگمان شد ، و در هر منزلى قومى مراجعت مىكردند تا با قومى معدود آمدند . لشكر كرمان چو از مراجعت او مأيوس گشتند ، باز نفس دار الملك [ 392 ] معاودت نمودند . او مدتى در حصار لادر « 1 » بماند . در اواخر محرم ششصد هفتاد هشت ، آوازه به كرمان رسيد كه شاه سلطان متوجه سجستان گشت . مدتى ديگر در آنجا بودند . بعد از آن عزم بلاد هند كرد . صاحب يمين الملك حكايت كرد كه واقعهء من صعب‌تر از همگنان بود - كه تمامت قوم از من استشعارى داشتند و به قصد هلاك من همدست شده بودند - خداى تعالى مرا در حفظ و حراست خود مىداشت و ايشان را بر من ظفر نمىداد تا فضل او - تعالى و تقدس - درى به خير بگشاد و فرصتى بيفتاد ، خود را با پناه يكى از ملوك به هند بردم . مرا در پناه خود مأمنى ساخت و مرا به انواع اصطناع و اصناف الطاف بنواخت . جماعت اعادى و خصوم ، در طلب ، مبالغت مىنمودند و دم به دم طالب و قاصد در مىفزود تا از غايت تشدد ، آن پادشاه در جواب ايشان [ 393 ] گفت : خواجه بزرگ بر هوا ولاء شما جلاء وطن اختيار كرده است و به موافقت شما رخ به بىسامانى و آوارگى آورده و از زن و فرزند خويش و پيوند و شعر و ولايت اعراض و اجتناب نموده ، او را هم به جان امان نمىدهيد ؟ و در خون او سعى روا مىداريد ؟ زهى كم آزارى و حق‌گزارى شما ! چون دانستند كه تاب مقاومت آن پادشه نداشته باشند ، مرا بگذاشتند و دست تعرض از روزگار من بداشتند . بعد از زمانى خود را به ديبل انداختم و روى

--> ( 1 ) - كذا ، و ظاهرا لاور به‌جاى راور 53 .