مولف ناشناخته

171

تاريخ شاهى ( فارسى )

فرمان‌بردار ، همه لبيك اجابت زدند و به سمعنا و اطعنا آواز برآوردند . ملك فرمود كه پس لباس رزم در بايد پوشيد ، و خود غسلى پاك برآورد و حنوط و عطر مردگان بر خود كرد و جامه‌هاى سفيد درپوشيد و فرزندان و متعلقان را پيش خواند و در وصايا با ايشان سخنها راند ، و با همه مردمان از اقارب و اجانب رسم توديع به‌جاى آورد و گفت ، شعر : به نام نكوگر بميرم رواست * مرا نام بايد كه تن مرگ راست و سلاح جنگ دربست و پاى در اسب آورد و برنشست با لشكرى آراسته همه مردان كارزار و مبارزان [ روز كار ] ، بيت : سپاهى دلاور كه روز ستيز * ره مرگ جويد ، نه راه گريز [ 330 ] و او مردى به غايت دلير بوده است و پيوسته نفس خود را در ممارست طعن و ضرب و كشش و كوشش فرسوده و در ساختگى اسباب سپاه‌دارى قادر و در دانستن آداب سوارى ماهر ، بر آيين و تدبير ، تكبيرگويان از دروازهء شهر بيرون رفت و روى به دشت نبرد آورد و تعبيهء لشكر بساخت و مبارزان را فرمود تا صفها راست كردند و خود در پيش صفها مىتاخت و مردان را دل مىداد و بر جنگ تحريض مىكرد تا بازار جنگ گرم گشت و دلهاى ( ؟ ) زار كارزار با زبان تيغ گذاشتند ( ؟ ) و آن خون سروران بود كه در وادى هامون مىرفت و سرمايه گران كوپال باره - كوب كه در دست يلان افتاده بود ، غبار كارزار و گرد دشت نبرد سرمهء چشم چشمهء آفتاب شده بود ، و قباى زربفت به گليم قيرگون شب بدل گشته ، بيت : چنان تيره شد روز روشن ز گرد * تو گفتى كه خورشيد شد لاجورد [ 331 ] از طرفين سوار و پياده بسيار كشته شدند و اين نه‌چنان جنگى بود كه از جانبين به دشت هزيمت روى نمودى ، يا اميد صلحى در ميان بودى ، جز رسول تير در ميان ايشان تردد نمىتوانست نمود و جز سنان و تيغ از طرفين سخن نمى - توانست گفت . شعر :