مولف ناشناخته
151
تاريخ شاهى ( فارسى )
روى از من بتافت و اميد غمخوار نزديك بود كه سر خود گيرد ، از سر اضطرار گفتم . شعر : در عشق نماند عقل را جاى اميد * تا آخر اگر چنين بود واى اميد چون دست نمىرسد به سوداى اميد * [ 294 ] در دامن غم كشيدهام پاى اميد تا سال سيّم همان وقت هم آن گوينده را ديدم كه در خواب با من مىگويد : و ان غدا للناظرين قريب ، گفتم هرآينه فرج نزديك آمد . پس آن آينده مرا گويد كه خداى عز و جل به تو نيكويى خواست و كراهيت مدت درازى حبس كفايت كرد ، به خداى كه اگر به قرينان مفسد بازگردى يا با غمازان ظالم همنشين شوى قهر خداى آب بر تو براند و عدل پادشاهى آتش از تو بر همهء جهان فرو بارد ، هم در خواب از خواب غفلت بيدار شدم و توبهء نصوح 34 كردم . صبحدم آن روز رسن به چاه فرو گذاشتند و آواز دادند كه طرف اين بر ميان بند و برآى . ببستم و برآمدم . موى و ناخن چهارده ساله باليده ، بعد از آنكه از گرمابه بيرون آوردند در مجلس آراسته بردند ، گفتند بر امير المؤمنين سلام گو ، گفتم : - السلام عليك يا امير المؤمنين ، گفتند ميدانى كه امير المؤمنين كيست ؟ گفتم مهدى . گفتند ايام مهدى در گذشته است ، [ 295 ] گفتم هادى ، گفتند هم مقتضى « 1 » شده است ، زمان هارون است . سلام گفتم . گفت : و عليك السلام اى يعقوب . كسى از اتباع و بندگان ما بر تو بدين خلاص منت ننهد كه دوش پيغامبر را صلوات اللّه عليه به خواب ديدم . مرا گفت : روا دارى اى هارون كه ملك نو شد و مظلومى در حبس تو كهنه مىشود ؟ يعقوب داود كه محبوس مهدى است اگرچه تو خبر نداشتهاى ، اما اگر اين ساعتش خلاص ندهى ملكت از عدل يتيم ماند و وخامت عاقبت آن نتوان دانست .
--> ( 1 ) - شايد : منقضى .