مولف ناشناخته

130

تاريخ شاهى ( فارسى )

آن واقعه موجب ضيق حال و قلّت مال و محال « 1 » اهل كرمان گشت . و از آن تاريخ باز ، دايهء سحاب پستان تربيت بر مربيات نبات خشك كرد ، ينابيع چشمه‌ها چون چشم اهل حسادت از عبرات قطرات تر نمىشد ، غلاء غلات در اطراف مملكت با ديدار آمد ، حب حبوب در دلهاء خاص و عام بر جملهء محبتها غالب شد ، اغنيا [ بر ] در انبارها چون در خانهء دل خود مهر امساك برنهادند و فقرا در طلب قوت روز چون سگان گرسنه به كوى افتادند ، هرروز كه روزى رسان [ 249 ] قرص‌خور برگرد خوان چرخ به خلق نمود مهتربان تابان « 2 » گرده‌اى از بلّهء سر غله در ربود ، تا بجايى رسيد كه يك من غله به دانگى زر يافت نبود ، لاجرم درين قحط و غلا ، پيران بدعاقبت كرمان - كه چون و حوش صحرا و طيور هوا كه به قوت يكشبه‌اى روز گذرانند - همه به گدايى افتادند و رخت بىنوايى بر سر كوى افلاس بنهادند خداوند . تركان از آن شفقت‌هاء نامتناهى و رحمت‌هاء الهى كه در دل و جان مضمر و مدخر بود ، بيت : گفت كانبار خانه بگشاديم * ابر اگر زفت گشت ما راديم صبح‌وار از پى صبا بدميم * كه نه مادر سخا ز ابر كميم دم ما هست اگر دم او نيست * نام ما هست اگر نم او نيست استاد محمد حاجى حكاك نيشابورى - كه از متمولان خطهء فارس بود و به كرمان افتاده - حكايت كرد كه درين روزگار قحط و غلا كار من به‌جايى رسيد [ 250 ] كه هيچ‌چيز از خوردنى و پوشيدنى و افكندنى و كار فرمودنى در ملك و تصرف من نماند ، چنانچه از برهنگى بيرون نمىتوانستم شد ، به يكبارگى مضطر شدم . سحرگاهى برخاستم وضو ساختم و با رقتى تمام روى بر خاك نهادم و با تضرعى هرچه تمامتر مناجاتى كردم كه : خداوند عالم السرّ و الخفيات تويى ، بيت : نقش‌بند برون گلها اوست * نقش دان درون دلها اوست متمع ( ؟ ) نعمت نياز از دل * مطلع بر طلوع راز از دل

--> ( 1 ) - شايد : منال ( 2 ) - شايد : مهر تابان