مولف ناشناخته
81
تاريخ شاهى ( فارسى )
وقتى مأمون دبير خويش ، احمد خالد ، را گفت كه نامهاى به بغداد نويس كه در مساجد بايد كه همه شب چراغ سوزند و روشنايى باشد . احمد مىگويد كه من [ 166 ] همه شب در مقام فكر بودم كه اين معنى را به چه عبارت نويسم ، فتح البابى نمىشد تا بدان فكر در خواب شدم ، عبد الحميد را در خواب ديدم ، مرا گفتى : در كارى صعب افتادهاى ، بنويس : استكثروا من المصابيح فى المساجد فان فيها انسا للسابلة و اضاءة - للمتهجّدين و تقية المكامن الريب من بيوت اللّه . گفت برجستم و بنوشتم و به خدمت مأمون بردم . گفت احسنت اى احمد ، تقصير نيست ، اما اين عبارت از سخن تو بلندترست . گفت ، چون من كمال فراست امير المؤمنين ديدم ، قصهء حال خود چنان كه بود عرضه كردم . مأمون فرمود كه عبد الحميد ميتا اكتب منك حيا ، يعنى عبد الحميد مرده ، دبيرتر از تو زنده است . اين خود صورت ظاهر است ، اما لبّ و خلاصهء اين حكايت آنست كه هركه طالب چيزى باشد و بهمگى خاطر و ضمير متوجه فتح آن باب و منتطر آن اسباب شود ، اميد بايد داشت كه از [ 167 ] حضرت مقدس و اهب الصور ، تعالى و تقدس ، آن مطلوب بر وفايض گردد . و از اخوات و نظاير اين حكايت ، حكايتيست كه در تتمهء صوّان الحكمة آورده است در صفت حال قاضى عمر بن سهلان الساوى ، كه گفت : شكلى از مقالت عاشر اوقليدس بر من مشكل شده بود و دران فكر خواب بر وى غلبه كرد ، گفت پيرى را در خواب ديدم كه او را اقليدس نجار مىگفتند . او را گفتم سؤالى از تو خواهم كرد . گفت بگو . پس ازين شكل مشكل سؤال كردم ، گفت اين مشكل تو از فلان شكل گشايد از فلان مقالت ، پس بيدار شدم ، برخاستم ، و وضو ساختم و دو ركعت گزاردم و دران شكل مرجوع اليه تأمل كردم به فيض فضل پروردگار آنچه بر من مجهول بود معلوم [ شد ] . و آوردهاند كه خليفه المقتفى باللّه چون نامهاء خوارزمشاه مىشنيد از انشاء رشيد و طواط ، گفتى : اگر خوارزمشاه را اسباب پادشاهى [ 168 ] چون دبير است او و خانهدان او زود باشد كه همه جهان بگيرد و بر ملوك عصر مسلط شود .