مولف ناشناخته

68

تاريخ شاهى ( فارسى )

و اهبت و شوكت كه مراست به در اين خرقه‌پوش گليم دوش درويش حال اندك مجال مىبايد آمد ، دليل آنست كه دين او بهترين دين منست . و آورده‌اند كه شبى مأمون خليفه را كلالى و ملالى از اعمال و اشغال دنيى پديدار آمده بود و مىخواست كه به نسيمى از انفاس بزرگان دين و سالكان راه يقين استرواحى كند ، با حسن سهل گفت اگر امر ميدانى از ارباب جادهء حق و اصحاب سجادهء صدق - كه يكدم از صحبت او بتوان آسود و بواسطهء صيقل موعظهء او زنگ غفلت از آينهء دل بتوان زدود - « 1 » گفت در زمانهء ما ، ركنى مشار اليه و قطبى مدار عليه درين فن [ 142 ] ثفيان سوريست . خليفه گفت : قد نطق الصدق بلسانك ، با شمعى و غلامى روى توجه به خانهء او دادند . چون حلقهء در صومعهء او بجنبانيدند ، بعد از زمانى بسيار با اكراهى هرچه تمامتر جوابى آمد . حسن با غلام آوازى در داد كه امير المؤمنين به زيارت آمده است ؛ شيخ از سر ضجرت معنى اين بيت در ترنم آورد . بيت گفتم كه روم بگوشه‌اى بنشينم * آن گوشه ز محنت تو هم خالى نيست و در حال كه در بگشاد مكبه بر سر روشنايى شمع نهاد ، مأمون گفت چرا ما را از مشاهدهء لقاى خود محروم گذاشتى ؟ گفت لقاء اهل دنيى بر اهل عقبى شوم باشد . خليفه گفت ما را به موعظه‌اى مشرّف گردان . شيخ گفت وعظى جامع‌تر از آن كه از حضرت ربوبيت بر خلايق جهان فايض شده است نتواند بود كه إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ - بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ ، يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ . سبحان اللّه سبحان اللّه [ 143 ] زهى كمال فصاحت و بلاغت منشور الهى كه از مطاوى الفاظ عذب او سحاب معجزات بارانست و از فحاوى معانى بلند او آفتاب آيات بيّنات درخشان ، بر تقديرى كه اگر همين يك آيت از بارگاه پادشاه اول ، تعالى شانه و توالى احسانه ، بر خلايق اولين و آخرين و كافهء طوايف امم از انس و جن

--> ( 1 ) - جمله ناقص مانده ، مثلا : بما بنماى تا با او ملاقات كنيم .