مولف ناشناخته

60

تاريخ شاهى ( فارسى )

به رقيه احتيال نگاه داشتم و دشمنان را به حيله استمالة دوست گردانيدم . و چون او بر مملكت فارس مستولى گشت و دارا را به مذبح هلاك بردند ، به ارسطاطاليس نوشت كه در مملكة فارس گردنكشان بسياراند ، اكنون من برآنم كه سر آن گردنان بردارم و آن ولايت را بىآن سران و سروران بگذارم ، [ 125 ] ارسطاطاليس در جواب نوشت : زنده را هرگاه كه خواهند از لباس حيات عريان توان گردانيد امّا در قدرت خلق نباشد كه مرده را لباس حيات درپوشند . آزادان را به احسان ، بندهء خود گردان - كه : الانسان عبيد الاحسان - و اگر در هلاك ايشان سعى نمايى و به افناء ايشان مثال فرمايى شايد كه روزى به مشورتى ايشانرا ياد بايد كرد و به احتياجى بر فوات ايشان تحسر بايد خورد ، آنگاه آن ندامت و پشيمانى فايده ندهد و آن تحسّر دگر سود ندارد . شعر . احسن الى الناس تستعبد قلوبهم * فطال ما استعبد الانسان احسان و پادشاه بايد كه چيزى از كسى ستاند كه اگر خواهند باز دهد تواند . ديگر از كمال سياست پادشاه آنست كه عاملان عاقل متدين به ولايت فرستد و از ايشان حجتهاء محكم بر سر جمع و محافل غاص بازگيرد كه بيرون از فرمان زيادتى [ 126 ] نكند و هر نااهلى و ظالم طبعى بر سر بندگان خداى تعالى مسلط نگرداند ، و مال و عرض مسلمانان در معرض تلف ننهد ، و رعيت خود - بىآنكه فايده‌اى به وى عايد باشد - عاجز و درويش نگرداند . شعر . كان شهى كز عوام مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود و از امرء بنى اميّه پرسيدند كه موجب زوال ملك و سبب انقضاء دولت شما چه بود ؟ در جواب گفتند . . . « 1 » يعنى به آن جامهاء دمادم و ساغرهاى لبالب كه آتش فنا در خرمن توش و هوش زدى و دود فساد از مكمن عقل و خرد برآوردى ، و آن شكر - خواب بامدادى كه اجفان بادام بصر را چنان درهم مىپيوست كه تا چاشتگاه آن را به سنگ تكليف و تعنيف نمىتوانست شكست . بيت ، هر كش از سرمهء ابليس بود تكحيلى * چشم او را نگشايد به جهان هر ميلى

--> ( 1 ) - ظاهرا يك عبارت عربى افتاده است .