مولف ناشناخته

24

تاريخ شاهى ( فارسى )

خاندان بنى اميه بيرون آورده و در كف تصرف آل عباس نهاد ، به اندك بىالتفاتى كه با جعفر منصور كرده بود - در عهد خلافت برادر او ابو العباس سفاح - آن كرد با وى كه در اوراق مسطور است و در آفاق مشهور ، و درين وقت كه او در مسند خلافت متمكن شد اهل ديار و بلاد او را گردن اذعان و انقياد نهادند ، بيرون از عمّ او عبد اللّه بن على در شام كه در بيعت با وى طريق نزاع سپرد ، [ 52 ] و بو مسلم دران كمر اجتهاد برميان بسته و مدتى مديد از پاى ننشست و با عبد اللّه در صف قتال و جدال آمد و مقاتلات مشهور نمود تا لشكر او را بشكست و غنايم بسيار در قبض آورد و بريد فتح به‌سوى منصور روانه كرد . منصور بود وانيق از غايت تدنقى « 1 » كه در جبّلت او بود نويسنده‌اى را به شام فرستاد تا اموال غنايم در قلم گيرد ، ابو مسلم از ان عظيم رنجيده شد و شتمى بر زبان راند كه : بر خون هزاران مسلمان امين بودم بر اندك مالى امين نيستم ؟ و از آنجا بر صوب خراسان روان شد . چون به رى رسيد ، ابن عم منصور - عيسى بن موسى - پيش مقصد او فروگرفت و مانع نهضت او گشت و چند نوشته از منصور در باب استمالت به وى نمود تا راى او را از توجه به سوى خراسان بگردانيد ، و سرّ اين مثل كه « تركت الرأى بالرى » 9 از اينجا خاست . و چون ضمير ابو مسلم از منصور [ 53 ] در خوف بود خاطر او قرار نمىگرفت و عيسى بن موسى به انواع حيل تسكين مىداد و در ضمان امان او مىشد تا او را با خود به روميه « 2 » و مداين آورد . چون به درگاه منصور رسيد و بار خواست ، حاجبان به آسايش بودن امير المؤمنين دفعى گفتند - و منصور خود به استعداد و احتشاد هلاك بو مسلم مشغول بود . بو مسلم بازگشت و به نزديك عيسى بن موسى فرود آمد . منصور ، عثمان نهيك را - كه صاحب حرس بود - و چند مفرد ديگر ، در سلاح نشاند و در خانها بازداشت ، و فرمود كه علامت آنست كه من چون دست برهم زنم

--> ( 1 ) - تدنق ، چيزى را به دانگ دانگ يعنى به نقير و قطمير شمار كردن از شدت خست . ( 2 ) - ظاهرا مقصود محله‌اى از مداين است .