مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )
50
تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )
99 - هوآلون آكا گفت : « زود پسران را بيدار كن » . هوآلون آكا با شتاب برخاست . پسران ، تموچين و سايرين نيز با شتاب برخاستند و اسبان خود را برداشتند . تموچين بر اسبى سوار شد . هوآلون آكا بر اسبى سوار شد و قسار بر اسبى سوار شد ، قاچى اون بر اسبى سوار شد . تاموگا اتچيگين بر اسبى سوار شد . بالگوتاى بر اسبى سوار شد ، بواورچو بر اسبى سوار شد ، جالما بر اسبى سوار شد . هوآلون آكا تامولون را در بغل گرفت . [ براى تموچين ] يك اسب بارى حاضر كردند . براى برتا اوجين اسب كم آمد . 100 - در همان صبحگاه تموچين [ و بستگانش ] برادران ارشد و برادران اصغر ، از جانب بورقان قلدون خارج شدند . قواقچين آماگان گفت : « من برتااوجين را مخفى مىكنم » و او را در « ارابهء سياهى » سوار كرد و گاوى كه خالهايى بر پهلوهايش داشت ، به آن بست . هنگامىكه از كنار تونگگاليك قوروقن پيش مىراند و به سمت بالا مىرفت ، در سايه روشن سحرگاه ، يك دسته سرباز به او رسيدند و جلويش را گرفتند و از وى پرسيدند كه چه كسى است . قواقچين آماگان گفت : « من متعلق به تموچينام . من از چادر بزرگ پشمچينى گوسفندان مىآيم . اكنون به مسكن خود بازمىگردم » . پس آنان گفتند : « تموچين خانه است ؟ فاصلهء مسكن او چقدر است ؟ » قواقچين آماگان گفت : « خانه نزديك است ، ولى نمىدانم تموچين خانه هست يا نه . من از [ سمت ] پشت مىآيم » . 101 - سربازان به آن سمت راندند . قواقچين آماگان كه به گاو پهلو خالخالىاش شلاق مىزد و با شتاب پيش مىراند ، سرانجام چرخ ارابهاش شكست . چون چرخ ارابهاش شكست ، [ قواقچين آماگان و برتا اوجين ] به يكديگر گفتند : « پياده بدويم و داخل جنگل شويم » . ولى درست در همان موقع ، همان سربازان كه مادر بالگوتاى را بر ترك اسب نشانده بودند و دو پايش معلق شده بود ، در حال يورتمه به آنان رسيدند و گفتند : « در ارابهات چه بارى دارى ؟ » قواقچين آماگان گفت : « بار من پشم است » . ارشد سربازان گفت : « كوچكتران و پسران [ از اسب ] به زير آييد و نگاه كنيد » . كوچكتران [ از اسب ] به زير آمدند و در ارابه را بلند كردند . در داخل ، زن جوانى نشسته بود . آنها وى را از ارابه بيرون كشيدند و پيادهاش كردند و [ آن زن و ] قواقچين هردو را به ترك اسبان نشانيدند و بردند . سپس سر در عقب تموچين گذاشتند و از همان راهى كه رفته بود و روى علفها جاى پاها ديده مىشد ، به تعقيبش پرداختند و در جهت بورقان [ قلدون ] به حركت درآمدند .