مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

110

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

فرستادم ، كه قبلا سانگگوم آمده و در هولاآن قوت مشغول جنگ بود ، و تيرى به ران اسبش اصابت كرده و در حال گرفتار شدن بود . ولى در همان لحظه ، چهار « سوار » من رسيدند ، سانگگوم را نجات دادند و همهء زنان و پسرانش با افراد و خان‌ومانش را نجات دادند و به وى بازگردانيدند . آنگاه اه ، خان پدرم ، تو با ايمان و صداقت گفتى : « از بركت وجود پسرم تموچين ، قوم من و خاندان من كه همگى گرفتار شده بودند ، نجات يافتند و به‌وسيلهء چهار « سوار » وى به من بازگردانيده شدند » . تو چنين گفتى . اكنون ، اه ، خان پدرم ، گله‌اى و شكايتى دارد ، كه به ضد من كينه‌توزى مىكنى ؟ . دربارهء شكايات خود ايلچى به نزد من فرست . اگر مىفرستى ، دو تن قولبارى قورى و ايدورگان را بفرست . اگر تو هردو تن را نمىفرستى ، [ اقلا ] دومى را بفرست » . با اين كلمات [ چنگيز خان ، ارقاى قسار و سوگاگاى جااون ] را فرستاد . 178 - اونگ خان در جواب اين سخنان گفت : « افسوس ! كه بين من و پسرم جدايى افكندند و مرا از اصول و قواعد بازداشتند . من با دور شدن [ از وى ] از اعمال [ شايسته ] به دور افتادم » . درحالىكه در دل رنج مىبرد ، گفت : « اكنون اگرم پسرم را ببينم و فكر زشتى در سر بپرورانم ، بايد [ تمام ] خونم را چنين بريزند » . با اداى اين سوگند ، نوك انگشت كوچكش را با كارد خود ، كه براى شكاف دادن نوك تير بود ، بريد و خون خويش را روان ساخت و دلو كوچكى از پوست درختان قان را از آن پر ساخت و گفت : « اين را به پسرم دهيد » ، [ و ارقاى قسار و سوگاگاى جااون ] را بازگردانيد . 179 - سرانجام چنگيز خان گفت : « اين را به آندا جاموقه بگوييد : « تو كه نتوانستى وجود [ مرا تحمل كنى ] ، خان پدر [ م ] را [ از من ] جدا ساختى . [ سابقا ] كسى از ما كه اول بيدار مىشد ، از فنجان آبىرنگ خان پدر [ م ] مىآشاميد » . سرانجام چنگيز خان گفت : « اين را به آلتان و قوچر هردو ، بگوييد : شما دو تن ، كه مىخواستيد مرا از بين ببريد ، گفته بوديد كه مرا بر [ زمين ] برهوت رها خواهيد كرد . يا گفته بوديد كه مرا به خاك مىسپاريد و رهايم مىسازيد ؟ قوچر ، هنگامىكه من به تو گفتم : تو پسر ناكون تاايجى هستى ، خان ما باش ، تو نخواستى . آلتان ، هنگامىكه من به تو گفتم : قوتولا خان بر ما حكومت مىكرد . به دليل اينكه پدرت بر ما حكومت كرده بود ، تو خان باش ، تو نيز نخواستى . من به شما دو تن ساچا و تائيچو ، از جهت ارشديت گفتم : شما پسران برتان بهادر هستيد ، شما خان باشيد ، ولى نشديد . پس از آنكه به شما گفتم خان شويد ، و نشديد ، شما به من گفتيد كه