اولياء الله آملى

56

تاريخ رويان ( فارسى )

و گفت « يا جعفر بن محمد ! حق تعالى علم غيب به تو نداد و تو اين سخن نمىگوئى الا از حسد . » امام جعفر عليه السلام فرمود كس نرنجد « 1 » كه من بر هيچكس حسد نبردم و نمىبرم و من راست مىگويم و اشارت به منصور كرد و گفت « اين مرد پسرت را بكشد بر احجار زيت . پس برادرش را بكشد بعد از او به طفوف و دست و پاى اسبش در آب باشد . » و خشم گرفته برخاست و به در رفت و رداى خود بر زمين مىكشيد . ابو جعفر منصور در عقب او برفت و گفت : « يا ابا عبد اللّه ! تو مىدانى كه چه گفتى ؟ » امام گفت : كه اى و اللّه ! و همچنان خواهد بود كه من گفتم . تا همچنان واقع شد كه او فرمود . و پيوسته منصور گفتى كه صادق عليه السلام مرا چنين خبر داد . حكايت « 2 » آورده‌اند كه در سفرى از اسفار ، عبد اللّه بن العباس ملازم امير المؤمنين على عليه السلام بود . و امير المؤمنين را پيوسته در حق اولاد عباس شفقت و عنايت بودى ، تا كه در ايام خلافت خود ، امارت بصره به عبد اللّه بن عباس داد و اميرى حرمين به قثم بن عباس داد و يمن و طايف به عبيد اللّه مسلم داشت . الا فرزندان ايشان در مكافات آن جز بدى با اولاد على نكردند . امير عرب ابو فراس را كه در شجاعت و فصاحت و سخاوت يگانهء عصر و مشار اليه عالم بود قصيده‌ايست در مدح على و آلش عليهم السلام و ذم ملوك بنى عباس . در آنجا دو بيت اينست : امّا علىّ فقد ادني قرابتكم * عند الولاية إن لم تنكر « 3 » النعم هل جاحد يا بني العبّاس نعمته * ابوكم أم عبيد اللّه ام قثم

--> ( 1 ) - در اصل : كه نرنجد . ( 2 ) - در اصل : الحكايت . ( 3 ) - تكفر به جاى تنكر تاريخ طبرستان ابن اسفنديار ج 1 ص 167 .