اولياء الله آملى

25

تاريخ رويان ( فارسى )

كشتن فيروز شاه حسرت‌ها نمود و عذرها خواست ، تا سوخرا به مراد دل بازگشت « 1 » . موبدان و بزرگان ايران ، او را بدين كار كه به سعى او راست شد ، اصفهبد لقب نهادند و اين نام جز پادشاهان را ننهادندى . از فيروز شاه سه پسر مانده بود : قباد و بلاش و جاماسب . بعد از قتل پدر بلاش به پادشاهى نشست و جاماسب با او موافقت نمود و مدد حال او گشت ، قباد به ملك و پادشاهى برادر راضى نشد و چون پاى مقاومت نداشت ، سر در راه نهاد و بگريخت و با خراسان رفت و از آنجا به خاقان پيوست و مدد خواست تا شاهى از برادر بازستاند . خاقان التماس او را مبذول داشت و لشكرى گران با او همراه كرد . چون به شهر رى رسيد ، بلاش بعد از آنكه چهار سال پادشاهى كرده بود ، از دنيا رحلت كرده بود ، تاج و تخت را وداع كرد . سوخرا به جهت قباد از لشكر بيعت گرفت و جهاندارى به دو مقرر گردانيد و پيش قباد فرستاد كه تركان را هم از رى بازگردان كه معونت ايشان به مؤونت نيرزد و به زودى از رى به ما پيوند . قباد چنان كه او فرمود ، مردم خاقان را گسيل كرد و با كسان خويش پيش سوخرا آمد . او را بر سرير سلطنت جاى داد و ملك بر قباد مستقيم شده ، به حسن تدبير و رأى صائب سوخرا ، جهان مسخر قباد گشت . جاماسب چون پيشتر با بلاش موافقت كرده بود و پشت با قباد كرده ، از اين حال بترسيد و جز فرار مصلحت نديد ، چندانكه قباد مىفرستاد كه از سر جريمهء تو درگذشتم و بر آنچه از تو صادر شده عفو كردم ، جاماسب اعتماد نكرد و به تدريج روزگار گريخته ، به ارمنيه پيوست و در آنجا مقام ساخت « 2 » .

--> ( 1 ) - اين مطالب در تاريخ طبرستان ص 150 و 151 نيز آمده است و سيد ظهير الدين مطالب بالا را با تغييراتى در تاريخ طبرستان خود آورده است . ( تاريخ طبرستان و رويان ص 23 ) . ( 2 ) - مطالب بالا در تاريخ طبرستان ص 153 نيز آمده است و سيد ظهير الدين اين مطالب را در تاريخ طبرستان و رويان ص 23 و 24 نقل كرده است .