اولياء الله آملى

20

تاريخ رويان ( فارسى )

منوچهر دوازده سال در مانهير بماند و در حوالى آن موضع معسكر و مقام ساخت كه او را به هيچ‌چيز حاجت نبود كه به ولايت ديگر فرستد و آورد . گويند ايشان را به فلفل و حرارت ديگر احتياج افتاد ، به عوض آن گياهى كه آن را ككيج خوانند ، در صحرا مىچيدند و به كار مىداشتند ، تا رطوبت بر طبايع غالب نشود . بعد از دوازده سال كه افراسياب از يافتن و با دست آوردن منوچهر عاجز شد ، به عاقبت مصالحه كرد ، بر يك تير پرتاب ملك كه منوچهر را مسلم دارد و بدين عهد كردند . آرش از آنجا به مرو تيرى انداخت . اگرچه اين معنى منافى عادت و خلاف معقول است ، الا در بسيارى از كتابهاى تازى و پارسى نظما و نثرا اين تير انداختن را ذكر كرده‌اند و نبشته و اگر اين معنى بوده باشد از طلسم و نيرنج خالى نباشد . و العلم فى ذلك عند اللّه . و از معتقد من تا اين معنى بعد المشرقين است . آورده‌اند كه دو تير انداختن است كه عجم را بدان فخر است بر اهل ساير اقاليم . يكى اين‌كه ذكر رفت و ديگرى آنكه شهنشاه كسرى ، و هرز نام نوكرى را با سيف ذى يزن « 1 » كه پادشاه يمن بود به عرب فرستاد . و آن حال چنان بود كه مدت هجده سال ، لشكر حبش بر ملك يمن و آن حدود مسلط شده بودند و گويند سوادى كه بر الوان عرب غالب شد ، از آن تاريخ است و اگرنه عرب در اصل اشقر بوده‌اند « 2 » . چون عرب از دست حبش ذليل شدند ، پادشاه ايشان - سيف ذى يزن « 1 » - پناه با كسرى داد و از او مدد خواست . كسرى ، و هرز را با تنى چند به مدد او به يمن فرستاد . چون لشكر آراسته شد و صفها بركشيدند ، و هرز ابروهاى خود را به عصابه‌اى بازبست كه سخت پير بود و جهان ديده و گفت ملك حبش را به من نمائيد . در پيشانى

--> ( 1 ) - در اصل : سيف ذى اليزن . ( 2 ) - مطالب بالا با تغييرات كمى در ص 12 و 13 تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين نقل شده است .