اولياء الله آملى

17

تاريخ رويان ( فارسى )

چنان كه در شاهنامهء فردوسى و مؤيدى به نظم ياد كرده‌اند ، و [ محمد بن ] جرير طبرى در تاريخ بزرگ خود به نثر بيان فرمود ، كين ايرج بازخواست . و مقصود ما آن قصه و حكايت نيست ، چه آن در تواريخ مسطور است و ميان اهل خبرت معروف و مشهور و از غرض و مقصود ما دور . افريدون از جهان فانى به سراى باقى پيوست ، با ذكرى چنين‌كه سالهاست كه در افواه خلق مثل شده است : فريدون فرخ فرشته نبود * ز مشك و ز عنبر سرشته نبود به داد و دهش يافت او نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى « 1 » پسر پشنگ كه افراسياب بود ، به طلب ثار سلم ، با لشكر انبوه ، به دهستان رسيد و لشكرگاهى قوى ساخت . منوچهر در آن وقت به اسطخر فارس بود . چون منهيان اين حال را به سمع او رسانيدند ، قارن كاوه را با قباد كه برادرش بود و آرش رازى با سپاهى گران به مقدمه گسيل كرد و فرمان داد تا به دهستان با افراسياب مصاف كنند . چون افراسياب بدانست كه لشكر ايران رسيده‌اند ، تندى و تيزى كرد ، تا به دفعه‌اى چند از قارن مالش يافته ، ساكن شد و هرگز [ 8 ] هيچ [ كس ] در اوايل كارها ، تيزى و درشتى پيش نگرفته باشد الا كه در اواخر و خاتمه [ و بال ] آن ، او را دامن‌گير شده باشد . چنان كه گفته‌اند : درشتى و تندى نيايد به كار * به نرمى برآيد ز سوراخ مار روايت كرده‌اند و در كتب تازى نبشته كه اول كسى كه در جهان تغبيه « 2 » كرد و غدر نمود ، افراسياب بود و آن حال چنان بود كه افراسياب از زبان خود نوشته‌اى نبشت به قارن كاوه . مضمونش اينكه نامهء تو اى

--> ( 1 ) - تاريخ طبرستان ص 60 . ( 2 ) - در اصل : تعبيه با عين مهمله .