اولياء الله آملى
173
تاريخ رويان ( فارسى )
امير تالش به آمل آمد و در ميدان رودبار باقلىپزان نزول فرمود و شاه كيخسرو در [ آن ] جاى ايستاده ، سعى كرد تا نصير الدوله شهريار [ با ] اعتماد بر وفاق او و نظر بر مصلحت ملك مازندران ، به ديوان آمد ، با ترتيبى و رونقى كه در آن عهد هيچ تازيكى را مثل آن دست نداد . تالش او را به انواع اعزاز و اكرام تلقى فرمود و آن زمستان در آمل بماند . و امير مؤمن از اين سبب ضعيفحال شد و نصير الدوله شهريار ، با عزتى و مرتبتى تمام با ولايت خود آمد و روزبروز اعلام حشمت او رفيعتر و اساس مملكت او حصينتر و منيعتر بود . و اكابر ولايت مطيع فرمان و متابع امر و نهى او شده ، مدت هشت سال براين منوال روزگار بگذرانيد ، تا غرور ملك و جنون شباب او را بدان داشت كه [ دست ] از صلت رحم باز داشت و با برادر مهين خود - ملك تاج الدوله زيار - طريق مخالفت پيش گرفت و قطع را به صلت و عنف را بر لطف اختيار كرد و به مال و خزاين و عساكر فريفته گشت . در مقام نخوت و خودبينى و عجب و كبر و منى ، به آخرين درجه از مساعد مملكت رسيد و عواقب امور را به چشم بصيرت نديد . تا هم بدين واسطه ، از آنجا كه در حساب او نبود در سنهء خمس و عشرين و سبعمايه به مقام ايواجين « 1 » ، بىحربى و زدوگيرى كشته شد . مبادا كس به زور خويش مغرور * كه مغرورى كلاه از سر كند دور و از محلهء وجود و شهرستان بقا ، به دروازهء كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ بيرون رفت و به عالم بقا پيوست و البقاء للّه تعالى « 2 » .
--> ( 1 ) - اواجن . تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 68 . ( 2 ) - مطالب و جملههاى بالا با تغييراتى ناچيز در ص 67 و 68 تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين نقل شده است .