اولياء الله آملى
137
تاريخ رويان ( فارسى )
لشكر ترا بينند . » بفرمود تا چنان كردند و بند قبا بگشود . با حرب [ 69 ] لارجان و امراى ديگر چون او را ديدند ، بازگشتند و بسيارى مردم را به شمشير بزدند . و بسيار مردم از اصفهبدان كلار و مانيوند و شيره زيلوند و جره [ ؟ ] و خورداوند و گيل و ديلم و گرجى ، اسير گشتند « 1 » . شاه غازى رستم كوچ كرده مىرفت . استندار بر سر پشتهاى آمد و علويئى را گفت كه آن مرد را مىبينى ، بدين نشان ؟ آن شاه غازى است . براى من نزد او رو و بگوى كه كيكاوس مىگويد كه آمدى و هرچه دلت خواست كردى و خوشدل شدى . اكنون هيچ جاى صلح هست ؟ و چون اين گفته باشى جواب بشنو و پيش من آى كه همينجا منتظر تو ايستادهام . علوى بيامد و اين پيغام بگزارد . شاه غازى گفت كه كيكاوس را بگوى كه چون مكافات يافتى ، بعد از اين آن به تو تعلق [ دارد ] و به آمل آمد . و اين در ماه رمضان [ بود ] . بفرمود تا اسيران را در پلههاى قصر بستند و بوريا درپيچيدند و بسوزانيدند . كس بود كه ده هزار دينار مىداد تا اين عتاب نكند . قبول نكرد و گفت : « اين براى آن مىكنم تا دانند كه مثل من مردى زنده ، خانهء او نشايد سوخت . » استندار از اين معنى ناخوشدل شد و ارباب و اهالى ولايت ، زبان ملامت بر او دراز كردند كه اين چه كار بود كه تو كردى ؟ دوستى مثل اصفهبد شاه غازى را دشمن كردى و ولايت خراب شد و مردم تلف گشتند و چندين عدت و آلات حرب تاراج شد . ترا چه چيز بر اين داشت ؟ استندار گفت كه راست مىگوئيد . من اين كار به مشورت و رخصت قاضى سروم « 2 » كردم و او مرا بر اين داشت . مردم رويان تمامت از قاضى آزرده
--> ( 1 ) - مطالب بالا و گاهى عين عبارات آن در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين آمده است . همين كتاب ص 46 و 47 . ( 2 ) - در اصل : سدوم و در صفحات قبل « سروم » و در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 47 نيز سروم باراء آمده است .