اولياء الله آملى
132
تاريخ رويان ( فارسى )
است كه در چنين سر وقتى ، ما تنعم و پادشاهى خود رها كنيم و در دنبال او افتاده به شورهء دهستان شمشير زنيم ، او را اينهمه لشكركشى بواسطهء ما دو كس ميسر است . اگر من با او آن طرف كشواره مخالفت كنم و تو اين طرف رويان دست بر او دراز كنى ، او هرگز از كوهستان بيرون نتواند آمدن و به ضرورت او را با سارى و آن نواحى ببايد ساخت . » و آنچه امكان داشت در اين باب تقرير كرد . استندار پرسيد كه صلاح چيست ؟ فخر الدوله گفت « صلاح در آن است كه تو آمل و آن نواحى بهدست فروگيرى و من استراباد با تصرف خود گيرم و از هر دو طرف او را زحمت دهيم و خود را از زحمت او خلاص دهيم . » استندار كيكاوس با قاضى سروم كه قاضى رويان بود ، در اين باب مشاورت كرد . و اين سروم آنست كه به دو مثل زنند كه : « سرومى داورى . » « 1 » قاضى او را رخصت داد و در اين باب او را تحريض كرد . فخر الدوله گرشاسف ، و استندار كيكاوس باهم ديگر در اين باب عهد كردند . چون مراجعت كردند ، فخر الدوله گرشاسف ، استراباد را غارت كرد و با گلپايگان شد و استندار كيكاوس به آمل درآمد و به قرينهء خراط كلاته ، كوشك شاه غازى را بسوزانيد . حشم آمل با او جنگ پيوستند و مصاف كردند ، تا منهزم گشت « 2 » و با رويان رفت . ملك شاه غازى [ به ] بيرون تميشه حشم فرستاد و گلپايگان را بسوخت و چندكس را از معروفان آنجا ، گردن فرمود زدن و فرزند و قبايل فخر الدوله گرشاسف را به غارت برده ، به سارى آوردند و فخر الدوله گرشاسف بگريخت و با قلعهء جهينه شد « 3 » . ملك شاه غازى پسر خود - علاء الدوله حسن « 4 » - را با معارف مازندران و لشكرى بسيار به رويان فرستاد و فرمود « تا استندار را با دست نياوريد ،
--> ( 1 ) - يعنى داورى و قضاوت سروم . ( 2 ) - در اصل : گشتند . ( 3 ) - سيد ظهير الدين مطالب بالا را با تغييراتى در تاريخ طبرستان خود آورده است . اين كتاب ص 43 . ( 4 ) - در اصل : علاء الدين حسن .