اولياء الله آملى
120
تاريخ رويان ( فارسى )
غدر و ناجوانمردى نكردهاند . هم اصاغر از صلابت ايشان محظوظ بودهاند و هم اكابر به مدد ايشان ، از كيد اعدا محفوظ . خلاف عهد و ترك امانت نكردهاند و با هيچ آفريده فتك و ناجوانمردى نفرموده . پس آستاندارى همين تواند بود . اگر از اين سبب آستاندار گفته باشند ، عجب نباشد و از صواب دور نبود . و نيز گفتهاند كه به وقت استيلاى عرب و اصحاب خلفا و داعيان ، غريبان در اين ملك آمدهاند و دست تسلط دراز كرده . اگر احيانا دست اين ملوك از دشت و هامون و ساحل دريا كوتاه [ بوده است ] ، به هيچ وقتى ، ممالك كوهستان از حكومت ايشان خالى نبوده و در همه عصر ، ايشان به استقلال ، ملوك جبال بودهاند . و به زبان طبرى « استان » كوه را گويند . پس معنى استاندار ملك الجبال باشد ، يعنى حاكم و پادشاه كوه ، همچنانكه ملوك باوند را در آن عهد ملك الجبال خواندندى ، پس معنى استندار نيز همان باشد . و نيز گويند كه استان در قديم نام اين ولايت بود و در تواريخ « استان رستاق » بسيار ذكر رفته باشد . همچنانكه مازندران دارحون ناصران عهد [ كذا ] يا بعضى را از آن آستان نام بود . ملوك آستاندار باشند . و نيز گفتهاند كه يكى از پادشاهان اين طرف را استندار نام بود . بعد از او همه را به نام او بازخوانند . چنان كه اكفى الكفاة اسماعيل بن عباد را ، صاحب نام بود ، همه وزرا را بعد از او به نسبت با او صاحب خوانند . و سيد اجل علم الهدى را مرتضى نام بود ، همهء سادات را به نسبت با او مرتضى خوانند . و يك پادشاه را در عجم ، كسرى نام بود ، همهء پادشاهان را به نسبت با او ، اكاسره خوانند . و همچنين يكى را در روم ، قيصر نام بود ، همه را قياصره گويند . و ملوك مصر « 1 » را بر همين منوال ، عزيز خوانند . پس بعيد
--> ( 1 ) - در اصل : قيصر به جاى مصر .