اولياء الله آملى

82

تاريخ رويان ( فارسى )

ملامت مكنيد كه من تشيع از پدر خود آموختم . » گفتند « نه پدر تو پدر رضا را و سادات ديگر را كشته است ؟ » جواب داد كه : قتلهم على الملك لأنّ الملك عقيم . پدرم به فضل جاهل نبود ، لكن از ترس ذهاب ملك و پادشاهى ايشان را مىكشت كه ملك شريك نمىخواهد . و من با پدر خود - هرون - به حج رفته بودم ، به مدينه در مسجد ، رسول نشسته بود و همه بطون و افخاذ قريش و صناديد عرب حاضر بودند و هركس در مراتب خود نشسته . شخصى بيامد و با پدر به سرّ چيزى بگفت . پدر از جاى برجست و من و امين و مؤتمن بر سر او استاده بوديم . مىدويديم تا برسيديم به پيرى كه : قد انهكته العبادة كأنّه شنّ بال قد كلم السجود وجهه و انفه . چون پدر را بديد خواست كه فرود آيد از مركب . پدر گفت : لا و اللّه الّا على بساطى . و در پيش استاد تا كنار بساط از مركب فرودآمد . پدر او را در مسند خود بنشاند و با او تواضعى كرد كه ما حيران شديم و گاهى يا ابا الحسن و گاهى يا ابا ابراهيم خطاب كردى . از هر نوع سخن‌ها بگفتند . چون برخاست ، ركابش گرفت و برنشاند و ما را گفت كه با عم خود برويد و ما هرسه برفتيم تا او را روانه كرديم . پرسيديم از پدر كه اين كيست بدين بزرگى ؟ پدر گفت : هذا امام الناس . اين امام مردمان است . هذا موسى بن جعفر . من گفتم كه امام الناس تو نيستى يا امير المؤمنين ! ؟ جواب داد كه من امام جماعتم به قهر و غلبه ، اما امام الناس اينست . و بعد از چند روز صله و عطائى نه درخورد آن تواضع از براى او بفرستاد . من پدر را گفتم « آن تواضع از چه بود بدان حد و اين عطاى مختصر چيست نه [ در ] خورد آن ؟ پدر گفت : اسكت لا امّ لك فإنىّ لو اعطيت هذا موفورا ، ما كنت آمنه ان يضرب [ 42 ] وجهى غدا بمائة ألف سيف من شيعته و مواليه و فقر هذا و اهل بيته أسلم لى و لكم من بسط أيديهم . يعنى اگر او را مال موفور دهم ، به چه ايمن باشم ؟ فردا با صد هزار شمشير از آن شيعه و موالى خود روى