اولياء الله آملى

69

تاريخ رويان ( فارسى )

كردند و نايب عبد اللّه حازم را كه سلام‌نام بود و به لقب « سياه‌مرد » گفتندى از ولايت « 1 » براندند و با ديالم درساختند . و عهد پيوستند كه كسان خليفه را نبينند . زنى بود خوب‌روى در كلار ، او را بگرفتند و فساد خواستند كردن . قاضى صدام كه قاضى آنجا بود ، فتنه او انگيخته بود . آن زن از دست ايشان بجست و خود را در آب انداخت و هلاك شد . خبر به عبد اللّه حازم بردند ، برفور به سر ايشان درآمد به چالوس . قاضى صدام خبر يافت و بگريخت . عبد اللّه حازم ، منادى فرمود كه هركه قاضى را امان دهد ، از ذمهء مسلمانى بيرون است . مردم بترسيدند و همان شب ، قاضى را به‌دست بازدادند . بفرمود تا قاضى را به درخت باز كردند و سه شبانروز نگذاشت كه فرو گيرند ، عبرت ديگران را . و فرمود كه مردم چالوس و آن نواحى بيايند تا مرادهاى ايشان بدهم و حاجات برآورم . مردم هركس به اوميدى روى به دو نهادند . فرمود تا همه را در باغى برند و موكلان برگماشت و شب هنگام بود و نماز شام ، بر سر اسب روزه مىگشود و يك تا نان و خوشه‌اى انگور بخورد . پس بفرمود تا يك‌يك را از باغ بيرون مىآوردند و مىكشتند . روز را از آن قوم هيچكس نمانده بود . پس از آنجا به سعيدآباد شد . در آنجا حصارى بود و مردم در آنجا جمع شده بودند . ايشان را به قهر بيرون آورد و يكى را زنده نگذاشت و ديه را چنان خراب كرد كه تا سالها آبادان نشد . بعد از مدتى او را نيز عزل كردند و طبرستان را به محمد بن يحيى بن خالد برمكى و برادرش موسى دادند . ايشان بر طبرستان مستولى شدند و املاك مردم به زور مىبردند و دختران مردم به قهر مىستدند و استيلاى برامكه و قرب ايشان به حضرت خلفا مشهورست ، كسى زهرهء تظلم نيز نداشت تا دولت برامكه نيز به سرآمد « 2 » . جهضم بن جناب را بفرستادند ، پس احمد بن الحجاج

--> ( 1 ) - در اصل : و او را از ولايت . ( 2 ) - مطالب بالا و پاره‌اى از جمله‌هاى متن شباهت به مطالب و عبارات ص 190 و 198 تاريخ طبرستان ج 1 دارد .