عبد الحسين نوايى
261
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )
با كوه گفتهاند همانا به حكم او * كز زير هر بغل رودش آب از حيا چون آفتاب طالع روشن زوال يافت * بخت سيه چو سايهاش افتاد از قفا از پاى خوردن فلك از دست رفته است * بنگر ز دست حادثه افتاد چون ز پا دردا كه چشم زخم زمانش شهيد كرد * واحسرتا كه دست ستم ساختش فنا در گلشن زمانه چو گل گشته غرق خون * چون لاله ساخت پيرهن عمر را قبا از بار ماتمش به فلك ذرّهاى نشست * نخل قد سپهر از اين بار شد دو تا بگرفت شام ماتم او بر سپهر ما * زهره سياه كرد دف خود در اين عزا اين دار عاريت چو مقام قرار نيست * بربست رخت و رفت سوى عالم بقا در كربلا كه جنت عدن است شد مقيم * فى روضة مكرمة ارضها السما نازل ز آسمان شده در وصف اين مقام * يا احسن المنازل يا خير ملتجا به نوشته بر كتابهء اين منزل رفيع * كلك قضا : و من دخل كان آمنا چون كربلاست مدفن او خاك مرقدش * خوشبوىتر ز عنبر ساراست مشكسا باشد سمىّ شاه شهيدان از اين شرف * نور مزار اوست تتق بسته تا سما