عبد الحسين نوايى
245
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )
احفاد شيخ زين الدين خوافى انتظام دارد و آن جناب در اوايل حال ملازمت شاه غريب ميرزا مىكرد و از موائد انعام و احسانش بهرهور مىگشت و به سببى از اسباب كه تحرير آن لايق به سياق كتابت نيست ، شاهزاده او را از امر خدمت معاف داشته جناب مولوى چندگاه در اطراف بلاد خراسان سرگردان و بىسامان اوقات مىگذرانيد و چون آن مملكت در حوزهء تسخير نواب كامياب عليهء شاهى درآمد ، مولانا آگهى به هرات شتافته ساكن شد ، اما كسى به حالش نپرداخت ، بنابرآن در شهور سنهء ست و عشرين و تسعمايه قصيدهء شهر آشوب در مذمت تمامى حكام و امرا و سادات و علما و اشراف و اعيان هرات در سلك نظم كشيد و آن ابيات به عرض امير خان كه در آن زمان والى خراسان بود رسيده به سعى بعضى از نواب به قطع دست و زبان مولانا آگهى حكم فرمود . از غرايب آنكه با وجود وقوع آن حال ، جناب مولوى حالا به زبان فصيح و به دستور سابق زبان به نظم اشعار جد و هزل مىگشايد . از ابيات قصيدهء مذكوره بيت اولش به خاطر بود ثبت افتاد : عرصهء شهر هرى فوق سپهر اخضر است * درگهش را شمسهء خورشيد گلميخ زر است ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 349 ) حافظ على ولد مولانا نور الدين محمد غوريانى است كه به لطف طبع و حسنخلق اتصاف داشت و چند سال به منصب صدارت و استادى ابو تراب ميرزا منصوب بود . حافظ على نيز به حدت ذهن و جودت شعر موصوف است و اكثر خطوط را خوب مىنويسد و در علم عروض و صنايع اشعار مهارت بسيار دارد ، چنانچه قصيدهء مصنوع خواجه سلمان ساوجى را سه چهار نوبت تتبع نموده ، چند صنعت بر صنايع آن قصيده افزوده . مطلع يكى از آن قصايد اين است كه : حريم حرمت كوى تو جنت ابرار * شميم نكهت موى تو راحت احرار و در صنعت مقلوب مستوى كه مشكلترين صنايع است ، اين مطلع در سلك نظم كشيده كه : داد ما را درد و درد آرام داد * دارم آرامى و وى ما را مراد