عبد الحسين نوايى
216
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )
همچنان كز فضل حق خاتم سليمان را رسيد * ملك بلقيس زمان پاينده سلطان را رسيد ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 222 ) شاعرى بود بليغ و شيرينكلام و از حيثيت قوت بديهه سر خيل افاضل شعراى ايام . همواره ابيات ظرافتآميز و اشعار مزاحانگيز بر لوح بيان مىنگاشت و در هيچ مجلسى از مجالس دقيقهاى از دقايق نديمى و نكتهپردازى نامرعى نمىگذاشت و بىشايبهء تكلف در آن شيوه بىمثل زمان خود بود ؛ چنانچه در آن باب اين بيت نظم نمود : در شعر و در نديمى و در فضل و در ادب * نى در عجم يكى چو منست و نه در عرب مولانا حسن شاه در اوايل ايام جوانى در ملازمت ميرزا سلطان محمد بن ميرزا بايسنغر بهسر مىبرد و به صيقل لطف طبع و حسن تقرير زنگ ملال از مرآت ضمير آن شهريار كشور مىسترد . در آن اثنا روزى سخن به ذكر معايب ملوك رسيد و مولانا حسن شاه هريك از سلاطين ماضيه را به عيبى منسوب گردانيد . ميرزا محمد در آخر مجلس از وى پرسيد كه من چه عيب دارم . جناب مولوى جواب داد كه غير كاهلى هيچ منقصتى در ذات شما نمىبينم . پادشاه گفت كه كهالت ما را از كجا دانستى . گفت از آنجا كه مىتوانيد گفت كه ده هزار دينار به مولانا حسن شاه دهيد و نمىگوييد . ميرزا محمد از شنيدن اين سخن در خنده افتاده پنجهزار دينار به مولانا حسن شاه عنايت كرد . مولانا گفت اينك از غايت كاهلى در ميان راه مانديد . و مولانا حسن شاه بعد از شهادت ميرزا محمد در دار السلطنهء هرات متوطن گشت و همواره با سلاطين و حكام طريق اختلاط مسلوك داشته به فراغت اوقات مىگذرانيد و چون سلطنت ممالك خراسان به خاقان منصور انتقال يافت پرتو انوار عاطفت امير نظام الدين عليشير بر وجنات احوالش تافت و جناب مولوى پيوسته مقرّب حضرت سلطانى را ملازمت مىكرد و به تقربيات جهت تشحيذ خاطرش ابيات به سلك نظم درمىآورد ، از جمله آنكه نوبتى داروغهء هرات به موجب فرمان خاقان خجسته و سمهء كبود را كه ضعيفهاى بدكردار بود از شهر اخراج كرد ، و خواجه مطهر عودى