ناظم الاسلام كرمانى
368
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
به منزل ديگر آنقدر رنج ديديم و بيخوابى كشيديم كه مكرر از غلبهء خواب از درشكه به زمين خورديم و خيلى غريب است كه در زير چرخ درشگه خورد نشديم از طهران رئيس سوارها كه سالار نصرت باشد بسرهنگ نوشته بود ما را زنجير كند و كند بپاى ما بگذارد اما خوشفطرتى سرهنگ اجازه نداد و ميدانست ما خود افتادگان مسكينيم و پاى فرار نداريم . سوارهاى مستحفظ ما در گارى بآسودگى ميخوابيدند اما براى ماها ممكن نميشد كه نيم ساعت در زمين غير متحرك بخوابيم در چند محل مردم دهات ميخواستند ما را مستخلص نمايند خودمان مانع شديم و خود را به قضا و قدر سپرديم و گمان داشتيم در ورود بارض اقدس فرج ما قريب باشد و اميدوار بوديم كه آصف الدوله با آنهمه ديانت از ما كاملا پذيرائى مينمايد ولى بدبختانه چون بخلق اميدوار و از رحمت خداوند فراموش كرديم در خراسان از همهجا بر ما سختتر و ناگوار گذشت و بقدرى از مهماندارى آصف الدوله سختى كشيديم كه بصدمات بين راه راضى شديم عمارتى را كه براى پذيرائى ما معين كردند همان انبار دولتى يا محبس حكومتى بود كه زياده از هشتاد نفر مردمان بدبخت اجل برگشته در آنجا محبوس و از تمام لوازم زندگانى مأيوس بودند سيماى آنها مثل خودمان از گرما و سرماى زندان ابدا شباهت بسيماى انسان نداشت از گرسنگى رنك از روى آنها پريده بود و با اين ضعف و ناتوانى در زير زنجير بسيار سنگين و كندهاى خيلى گران خسته و نالان بودند مستحفظين محبس همگاهى توجهى به آنها ميكردند و با آهن تفتيده ابدان ناتوان آن بيچارگانرا رنجه و گاهى هم با اسبابهاى ديگر آنها را شكنجه ميكردند سبحان اللّه چگونه ميتوان تصور كرد فردى از افراد بنى آدم اينطور سنگين دل و بىرحم باشد كه با برادران وطنى خودش اينطور سلوك كنند هنوز نالههاى جانگداز محبوسين در گوش من صدا مىكند و هروقت متذكر ميشوم مثل ديوانگان فرياد ميزنم و به طرف مرك ميروم خدا گواه است من از روزيكه اين محبس را ديدهام از زندگانى خود سير شدم كلات بهشت من شده است و مرگ آرزوى من است و حالا مىفهمم چه لذتى داشتهاند كسانى كه در فرانسه براى تحصيل آزادى ملت و تبديل اساس ظلم و استبداد بمشروطيت شدن دولت جان دادهاند و بسر دار رفتهاند يا قطعهقطعه شدهاند و معلوم مىشود آنها هم نظير همين اوضاع بسيار ناگوار را ديدهاند و مرارت حبس و شكنجه را چشيدهاند و دانستهاند با استقلال « 1 » دولت ممكن نيست افراد بنى آدم روى آسايش بهبينند و ساعتى فارغ بنشينند
--> ( 1 ) گويا مراد از استقلال استبداد بوده است و يا اين لفظ سهوا از قلم مجد الاسلام به روى كاغذ آمده است .