ناظم الاسلام كرمانى
341
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
لذا خواهشمندم محض استرضاى صاحب شريعت اين پاكت را بشاه برسانيد معتمد الحرم نخست قدرى تشدد و نكول از رسانيدن نمود و گفت پسرهء فضول ميخواهى بدهم سرت را ببرند تو را چهكار به اين امور و اين فضوليها و جسارتها برو عقب كارت و متشكر باش كه ندادم سرت را ببرند حاج غفار خان گفت من دخيل هيچ كار نميباشم و در اين پاكت نميدانم چه نوشتهاند خير است يا شرّ ربطى به من ندارد من از ارادت كيشان آقاى طباطبائى ميباشم بعد از مدتى به من فرمودند اين پاكت را ببر و بده بجناب معتمد الحرم منهم اطاعت مجتهد و رئيس اسلام را نمودم چه اطاعت اوامر او را فرض ميدانم و به تكليف خود عمل و تبليغ رسالت نمودم حالا هم هرچه بفرمائيد بايشان عرض ميكنم اين را گفته و مراجعت كرد ( بر خوانندهء تاريخ واضح باشد كه در اين تاريخ يك كلمه اغراق و خلاف واقع ننوشتم و اگر هم چيزى به نظر اغراق آيد نه من اغراق نوشتم بلكه به نظر خواننده اغراق خواهد آمد و مندرجات اين تاريخ سابق در كوكب درّى نشر يافت و هنوز هم اشخاصى كه اين وقايع را ديدهاند حاضرند مثلا نوشتم معتمد الحرم گفت ميخواهى بدهم سرت را ببرند از اين قرار استشمام رايحهء اغراق ميآيد ولى خواننده تاريخ اگر زمان قبل را به نظر آورد و يا آنكه حاج غفار خان را ملاقات كند و از او كه شخص راستگوئى است استفسار نمايد هرآينه صدق واقعه را تصديق خواهد كرد . در پنج سال قبل معتمد الحرم قادر بود كه يك عده جماعتى را بقتل برساند و احدى جرئت مخالفت و اعتراض را نداشته باشد معتمد الحرم كه سهل است پستتر از او اگر اراده ميكرد يك ايل و يا اهل يك ده را بكشتن بدهد هرآينه قادر بود در اين مقام نگارنده يك تلگراف را استشهاد مياورم ديگر خواننده ميداند آدم كشتن و مال رعيت را بغارت دادن كار يك فراشى بوده است و نيز خواهد تصديق كرد كه معتمد الحرم در ادارهء دولت يك سيد عادل و نجيب و صحيح العمل و خداترس بود كه حاج غفار خان را نكشت و بكشتن هم نداد و پاكت آقاى طباطبائى را رسانيد در اين تاريخ زمان كه سنه 1324 هجرى است اگر نوكرهاى ديوان را از صدر اعظم گرفته تا ادنى فراش تقسيم بسى كنيم يعنى صدر اعظم و شخص اول دولت را نمرهء يك بدهيم و آخر فراش را كه ديگر بعد از او صفر است نمره سى بدهيم ميرزا حسينخان صديق الممالك آشتيانى نمرهء 25 واقع مىشود و اين شخص مزبور خود را در عداد نوكرهاى شعاع السلطنه پسر شاه داخل نمود و رفت بفارس و يك سال حكومت دشتى دشتستان و برازجان با او بود پس از آنكه صداى فارسيها و تظلم آنان بلند شد شعاع السلطنه معزول و علاء الدوله بعنوان حكومت فارس روانه شيراز شد صديق الممالك در حكومتش باقى بود علاء الدوله او را معزول و در شيراز او را مأخوذ داشت آقاى طباطبائى تلگرافى در استخلاص صديق الممالك بعلاء الدوله مخابره فرمود جوابى كه از طرف علاء الدوله مخابره شده است در اينمقام درج ميكنيم آنوقت خوانندهء تاريخ ميداند كه پايهء ظلم و ستم بچه حد است و حال آنكه امروز از ده سال قبل ظلم به ده درجه كمتر شده است صورت تلگراف از اين قرار است : شيراز جواب نمره 42 تاريخ 1324 خدمت ذيسعادت جناب مستطاب شريعتمدار حجة الاسلام آقاى آقا سيد محمد مجتهد دامت افاضاته - تلگراف مبارك را در مسئلهء صديق الممالك