ناظم الاسلام كرمانى
312
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
مراجعت كنيد آقا سيد جمال گفت مقصود همهء ما از علماء اعلام و طلاب و وعاظ و تجار فقط اينست كه شاه مجلس شورا بدهد اگر من بدانم مجلس دادن موقوف و منوط بكشته شدن من است با كمال رضا و رغبت و ميل براى كشته شدن حاضر ميشوم آقاى بهبهانى فرمود اين لفظ هنوز زود است و به زبان نياوريد فقط به همان لفظ عدالتخانه اكتفاء كنيد تا زمانش برسد بارى دو سه روز بعد از اين مقدمه جناب آقا ميرزا محسن و جناب سلطان المتكلمين رفتند منزل آقا سيد جمال درحالتى كه آقا سيد محمد رضا شيرازى و آقا سيد حسين بروجردى ( مدير الاسلام ) و آقا شيخ على بروجردى و آقا شيخ محمد بروجردى و آقا ميرزا على قمى و جمعى ديگر از طلاب نزد سيد جمال بودند جناب آقا ميرزا محسن فرمود خدا ميداند آقاى حجة الاسلام آنچه در قوه داشت سعى كرد كه شما نرويد ولى قبول نشد آقا سيد جمال گفت من در چند شب قبل كه خدمت حضرت آقا رسيدم عرض كردم اگر صلاح اين ملت نجيب ايران بكشته شدن من باشد من حاضرم خود و اولادم را فداى اين مقصود مقدس نمايم سفر كردن و مهاجرت بقم كه نهايت آمال من است سلطان المتكلمين هزار تومان بليت بانك ( اسكناس ) از جيب خود بيرون آورده تسليم سيد نمود و گفت قبض رسيد بنويسيد سيد مبلغ را دريافت نمود و قبض الواصل داد حضرات حاضرين ديدند سيد قدرى سكوت نمود بعد از چند دقيقه گفت نوشتهء رسيد را غلط نوشتهام آن را بدهيد عوض كنم نوشته را گرفته و پاره كرد و مجددا به اين مضمون نوشت : اگرچه من بنده كمال افتخار را دارم كه مورد مرحمت پادشاه اسلام خلد اللّه ملكه واقع شوم ولى در اين موقع مسافرت چونكه فقط غرضم امتثال امر سلطان اسلام و تشييد شرع مقدس است از قبول اين وجه ابا و امتناع دارم . حرره الاحقر جمال الدين الواعظ الموسوى . حاضرين تعجب كردند از كار سيد كه در اين موقع مسافرت و تنگدستى و قرض داشتن از قبول اين مبلغ گزاف امتناع نمود ليكن اين كار سيد و رد او پول را كارى بسيار صحيح بود چه هم شرف و بزرگوارى او را ثابت مىكند و هم جان او را نگاهداشت اعليحضرت مظفر الدين شاه از اين حالت سيد و سفر كردنش بىاندازه متأثر و متغيّر شده بود و به عين الدوله فرموده بود باسادات طرف شدن عاقبتى وخيم دارد بارى آقا سيد جمال مصمم بر عزيمت سفر گرديد و حسب الامر كاغذى نوشت بعموم طلاب كه مسافرت من از روى كمال ميل و رغبت است اكراه و اجبار در كار نيست فورا از شيخ حسن دلال كه همسايهء آقا و مرد شايستهايست هفتاد تومان بعنوان قرض گرفته و شيخ حسن مزبور يك كالسكه برايش اجاره كرد تا قم طلاب خبر شدند اجتماع نمودند فريادها بلند كردند كه الان ميرويم بازار و مدارس را تعطيل ميكنيم سيد به استادى و تدبير فرمود عجالتا امروز را صبر ميكنم و سفر را بتأخير مياندازم تا پسفردا شايد راه علاج و چاره بجويم بهرطور بود طلاب را ساكت و متفرق نمود كالسكه را هم با پسر و نوكرش فرستاد خارج دروازه دو ساعت بغروب مانده در حالتى كه عيالش مشغول وضع حمل بود و همان وقت پسرى زائيد كه بمناسبت نامش را سيد رضا گذاردند يعنى راضيم برضاى خدا بارى سيد باتفاق سلطان المتكلمين رفت بيرون دروازه ( فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ ) و با سلطان وداع نموده با پسرش ميرزا محمد على و نوكرش مشهدى مهدى سوار كالسكه شده و به طرف قم روانه شدند .