ناظم الاسلام كرمانى
379
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
آن آقا سيد حسن و اولادهاى آقا سيد حسن را نشان ميداد فرض ميكنم مرا كشتند اولادم بجاى خواهد ماند سايرين را كشتند اولادهايشان باقى خواهند ماند آنها مقاصد ما را اجراء خواهند داشت باجدادم قسم است تا زندهام دست بردار نيستم وقتى كه من نباشم سايرين هستند منكه بايد بميرم حال كشته شوم بهتر است جدم را كشتند اسم مباركش شرق و غرب عالم را گرفت يك روز و يكشب تشنه ماند دين اسلام را آبيارى و زنده داشت منهم اگر كشته شوم اسمم تا دامنهء قيامت باقى خواهد ماند خون من عدالت را استوار خواهد نمود و ظلم ظالمين را دافع و مانع خواهد گرديد گفتم بعضى نمىفهمند كه من چه ميگويم و بعضى كه ميدانند قوهء حركت را ندارند و بعضى هم كه در اين مجلس هستند نميدانم چه اسم دارند راپورت ده يا خفيهنويس . مرد كه اگر مينويسى درست بنويس صدق و راست راپورت بده آنچه من ميگويم بنويس نه اينكه هرچه دلت ميخواهد بنويسى . اين مسئله راپورتنويسى تازگى ندارد سابق هم بوده ولى نه اين شكل اين قرار را سلاطين و وزراء عادل باكفايت گذاشتهاند چون دست مردم بشاه نميرسيد يا راهش دور بوده و يا آنكه قوه نداشته بيايد در پاى تخت و عرض خود را بكند و يا آنكه مدعيان آنها نميگذاردند و مانع بودند اين قرار را گذاشتند كه در هر شهرى يك يا دو نفر خفيهنويس داشته باشند تا از وضع مردم با اطلاع باشند و بواسطهء راپورتده و خفيهنويس بشاه برسانند كه در آن مملكت چه رخ داده و چه شده و چه كردهاند ظالم كى و مظلوم كدام است حالا كارها به عكس شده است صد هزار دروغ و راست از خودشان جعل كرده اسمش را راپورتنويسى ميگذارند آخر اى احمق آنچه ميشنوى بنويس بقول يكى كسى راپورت صحيحى داده بود برده بود پيش يكى از وزراء آن وزير بعد از خواندن گفته بود اينجا كه چيزى نبود يعنى خبر دروغى بايد نوشته باشى و الا اگر مقاصد و مذاكرات ما را بشاه برسانند اين همه طول و تفصيل نخواهد كشيد غرضم اين است كه اگر بخواهند مملكت داشته باشند بايد رعيت دارى كنند نه اينكه اين قدر ظلم و ستم كنند كه مملكت از دستشان برود . آقا سيد احمد پسر عمو وقتى كه در عتبات بود نقل كرد از امير نظام اتابك مرحوم كه خدايش رحمت كند حيف آن اسم و لقب كه به ديگران دادهاند اينها كفش پاى او حساب نميشوند بارى سيد عموزاده در سامره منزلش در بندهمنزل بود تعريف ميكرد كه يكى از آقازادههاى تبريز در خيال مسافرت به وطن خويش بود پول براى مخارج سفر نداشت آمد نزد من پول معتد به از من قرض كرد و رفت بعد از مدتى كه ديدم پول را نفرستاد رفتم تبريز آنچه كردم پول وصول نشد بمسامحه و مماطله ميگذرانيد آخرش بانكار كشيد خداوندا چه بكنم بكى درد دل خود را اظهار نمايم با امامجمعه كه نميشود طرف شد عدليه و محكمه و حاكمى كه به او اظهار و تظلم كنم نيست دوستى داشتم رفتم نزد او مطلب را به او گفته از او استمداد خواستم گفت ميروى در فلان مكان و سه مرتبه به آواز بلند ميگوئى اى امير كبير اى اتابك اعظم بفرياد من برس من گفتم اين امريست محال امير كبير در طهران من در تبريز دست من كوتاه و خرما بر نخيل وآنگهى طرف شدن من غريب با كسى كه امروز رئيس اين شهر است خارج از عقل است دوست من گفت من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم جز اين راه راهى براى وصول طلب