سيد صادق سجادى
67
تاريخ برمكيان ( فارسى )
بدين نكته آگاه بود ؛ و در دوستى جعفر ، با يحيى كه فضل را گرامىتر مىداشت رقابت مىكرد و به هم چشمى او جعفر را مناصب عالى مىداد « 1 » . يك بار نيز گفته بود كه « من به جعفر و تو به فضل زندهايم » ، يا گفته بود « جعفر از من و فضل از آن توست « 2 » » . انتصاب فضل به حكومت خراسان نيز بنا به يك روايت براى دور گردانيدن او از بغداد و محروم گردانيدش از محبوبيّت و نفوذى بود كه در آنجا داشت « 3 » . گفتهاند چون فضل خوى و رفتارى درشت داشت هارون با او انسى نمىيافت « 4 » . آنگاه كه يحيى و فضل را به زندان انداختند ، هارون براى واداشتن يحيى به اعتراف به اينكه عبد الملك بن صالح خواهان خلافت بوده ، تهديد كرد كه فضل را به قتل مىرساند « 5 » . در حالى كه يحيى خود پيش از آن ، در آخرين سفر حج ، چون احساس مىكرد كه هارون دل ازيشان بگردانيده ، دست در پردهء كعبه زده و ناليده بود كه « پروردگارا گناهم چندان است كه جز تو كسى آن را برنتواند شمرد . اگر عقوبتم فرمايى ، به همين دنيا جزايم ده ؛ و اگر مال و فرزند و گوش و چشم مرا فرو خواهند گرفت ، هم اينجا آن رنج بر من فرود آر و به آخرتش ميفكن . پروردگارا اگر خواهى ، نعمتت را همه از من بازگير امّا فضل را برايم بازگذار » . سپس برفت و چون به در مسجد الحرام رسيد ، به تندى بازگشت و زارىكنان مىگفت « خدايا فضل را محافظت فرما « 6 » » . فضل نيز پدر را بس گرامى مىداشت . آوردهاند در هواى سرد زندان ، از شام تا بامداد ظرفى آب بر آن شعلهء كوچكى كه زندان را روشن مىكرد نگاه داشت تا آب براى نماز صبحگاه يحيى گرم كند « 7 » و چون آن پيهسوز را برداشتند ، ظرف را بر شكم خويش مىبست تا سرديش زايل گردد « 8 » . د - جعفر بن يحيى برمكى ( 142 يا 150 - 187 ق ) مكنّى به ابو الفضل يا ابو احمد ، « 9 » با توجه به سن و سالمرگش « 10 » بايد دست كم در 143
--> ( 1 ) . رازى ، تاريخ الدول ، 33 . ( 2 ) . جهشيارى ، ص 189 . ( 3 ) . تاريخ ال برمك ، مجموعه شفر ، 17 . ( 4 ) . هندوشاه ، ص 146 . ( 5 ) . طبرى ، 8 / 292 ؛ ابن خلكان ، 1 / 336 ؛ جهشيارى 223 . ( 6 ) . همانجا . ( 7 ) . ابن قتيبه ، عيون ، 3 / 98 . ( 8 ) . تاريخ برامكه ، ترجمه برنى ص 28 ب . ( 9 ) . بيهقى ، ابو الفضل ، 889 ، 243 . ( 10 ) . مسعودى ، مروج ، 386 / 3 ؛ ابن خلكان ، 1 / 336 .