سيد صادق سجادى
450
تاريخ برمكيان ( فارسى )
حال حمل قيصر آگاه كردم . در زمان از من دور شد و گفت كه تو دختر منى و مرا تعظيم بسيار كرد . ديگر روز برفت و ملك روم را از آن حمل علم داد . ملك روم مطرب را از محافظت خود و دختر خواندن و حلالخوارگى نمودن استحسان فرمود و گفت او را نيكو محافظت كن و چون فرزند در وجود آيد ، مرا خبر دهى . تا بعد چند روز مادر مرا بزاد . مطرب برفت و قيصر را بشارت داد . قيصر گفت كه آن فرزند را غمخوارگى به واجبى كن و اين حال را از خلق مستور دار ؛ و فرمود از اهل خود به كلّى اين سّر را پوشيدهدار و هيچ آفريده را ازين حال خبر مكن « 1 » و او را محافظت كن و نيكو بدار تا من انديشه درين كار بكنم كه او را چگونه آشكارا مىبايد كرد و چون او را به خانه مىبايد آورد . هم در آن نزديكى مطرب را به سر جندى نامزد كردند و او مادر مرا همراه خود گرفت . چون لشكرها از هر دو طرف مقابل شدند ، لشكر ما كم بود منهزم گشتند . من و مادرم به خصمان در بندگى افتاديم و آن كسان كه ما به دست ايشان افتاده بوديم ما را به بازرگان فروختند . چون غلام رومى قصّه حال خويش تمام بگفت ، جعفر مسرور و مبتهج گشت و گفت راست گفتى و اصل حقيقت ترا از اوضاع و اطوار تو معاينه كردهام . هرگز از دونزادگان اينها نيامده و بر غمخوارگى كه در حق تو كردهام معاينه كرده همه در محل بوده و از تو اميدها دارم . و بزرگان گفتهاند كه اصل نيك به درخت خرما ، و كماصل به درخت خار ماند ؛ و خرما را كه پرورند روز به روز بهتر و نيكوتر شود و همه عمر از آن برخوردار باشند ، و هرچند درخت خار مغيلان را آب دهند و پرورش نمايند پرخار و بىبر بود و از آن جز مضّرت حاصلى نبود . كار آن غلام رومى به جايى رسيد كه جعفر برمكى بر وى اعتماد كلى كرد و جميع مصالح و امور خانهء خويش به او تفويض فرمود و از جمله مقرّبان و معتمدان ، درجهء او بالاتر كرد ؛ چنان كه يك زمان بىاو شكيب نتوانستى كرد و از عزّت او سوگند به سر او خوردى و جهان روشن بر روى او ديدى ، تا روزگار دولت برامكه به سرآمد و آن خاندان كرم و دودمان سخاوت را از فلك غدّار چشمزخمى رسيد . جعفر را بكشتند و ديگران محبوس شدند . آن غلام را پيش هارون الرّشيد بردند . هارون الرشيد او را بر خويش طلبيد و چون چند روز فهم و دانش او بديد و خدمت و ادب و معاشرت او
--> ( 1 ) . متن : بكن .