سيد صادق سجادى
423
تاريخ برمكيان ( فارسى )
خير است كه سوار شدهاى . چه مهم داشتى با من بگو . به ضرورت پردهء شرم از پيش برداشتم و چنانچه صورت حال بود تمامى پيش او باز گفتم . مىخواست كه سوار شود ، ترك آن داد و مرا گفت كه امروز با يكديگر اينجا صحبتى مىداريم ، انشاء اللّه كه بر خليفه روم تمامى كار تو ساخته گردانم . گفتم زهى دولت و زهى سعادت كه حريف صحبت تو وزيرى شوم . ديدم كه مجلسى آراسته كردند كه پادشاهان را ازو غيرت و رشك آيد . بامداد تا استواء نهار با او در عيش و نشاط مشغول شدم . دانم كه در عمر خويش آن چنان نشاط نكرده بودم . چون وقت قيلوله رسيد ، جعفر به طرف حرم رفت و مرا در فردخانهء او آوردند و گفتند كه جعفر فرموده است كه تو هم اينجا قيلوله كن . من در آن خانه دررفتم . ديدم جايگاهى آراسته و فرشى سندسى گسترده و بساط ابريشمى فراز كرده و پردههاى زربفت بر چهار ديوارها آويخته و به گلاب و عود و عنبر چنان معطّر گردانيده كه گويى بهشت برين است . من حيران ماندم و چنان درونم منبسط گشت كه همه غمها فراموش شد . زمانى بگذشت خادمى بيامد و [ دو ] كنيزك بچه آورد و گفت كه جعفر فرموده است كه من با كنيزكان در طرب و عيشم و تو مهمان منى . اين دو ضيعت را با زر و زيور ترا بخشيدم تا خدمت تو كنند . من مثل آن كنيزكبچگان در خوبى و جمال نديده بودم . با خود گفتم الهى مرا در دنيا بهشت روزى كردى . چون آن خادم بازگشت دو كنيزك ديگر ديدم با دو خادم كه پيش در حجره ايستادهاند . ايشان را گفتم كه شما كيانيد ؟ ايشان گفتند كه خدمتكاران اين دو ضيعتيم كه وزير بر تو فرستاده ، ما را نيز با ايشان ايثار تو كرده . من چنان خرّم شدم كه وصف آن به هيچ زبان نتوان « 1 » گفت . درين انديشه بودم كه گفتند جعفر از حرم بيرون آمد . بين الصلوتين بود و قصد دار الخلافه كرد . ديدم و شرط خدمت بجا آوردم . در روى من بخنديد و بفرمود كه در ضمان سلامت به خانهء خود رو و منتظر اكرام و انعام امير المؤمنين مىباش تا از خداى تعالى چه پيدا آيد . چون جعفر به درگاه خليفه رفت ، ديدم كه چهار اشتر آوردند و آن چهار كنيزك را بر آن سوار كردند و با زر و زيور و جامه و رخت و اسبانى كه داشتند به من رسانيدند . چون در خانهء خود درون رفتم ديدم كه بيست بدره نقره پيش صفّهء من بار كردهاند . گمان بردم كه اين مال ، ابو الحسن هاشمى كه به طلب وام برو رفته بودم و او وعده
--> ( 1 ) . متن ندارد .