سيد صادق سجادى
409
تاريخ برمكيان ( فارسى )
دويدند ، و وقتى بود كه مجلس گرم شده بود و رسم تكلّف از ميان برخاسته و كيفيت مى ناب حريفان را در طرب آورده و مقاليد اختيار و اقتدار از تصرف خود بيرون رفته ، و در اين اثنا پرده برداشتند و عبد الملك هاشمى درآمد . چون چشم جعفر بر او افتاد كمال ملال او را دست داده در حيرت و وحشت افتاد . عيش بر حاضران منغّص شد . عبد الملك اين معنى دريافته از روى انبساط و شكفتگى تمام بنشست و طعام طلبيد و لقمهاى چند تناول فرمود . برخاست و طيلسان و جامه و ردا به يك سو افكند و رخت لباس كه مناسب مجلس بود طلب داشته درپوشيد و قدحى شراب از ساقى گرفته جرعهاى دركشيد و با ايشان به اختلاط درآمد . و بعد از آن غنا آغاز كرده بسيار خوش و خرّم هر كار به انجام رسانيد . جعفر به غايت شكفته و خوشدل گشت و بر دست و پاى او بوسه داد و از مهم مقصودى كه متحمّل آن زحمت شده بود استفسار نمود . عبد الملك گفت مقام و محل ، مقتضى رفع حوايج نيست « 1 » . جعفر مبالغه از حد گذرانيد . لا علاج گفت درين ايّام مزاج امير المؤمنين را بر خود متغيّر مىيابم . اميدوارم كه امير المؤمنين با من بر سر شفقت و عنايت بيشتر از پيشتر آيد . جعفر فرمود اين سهل است . بر خاطر اشرف امير المؤمنين از جانب تو هيچ غبارى نماند ، ديگر چه مدعا دارى ؟ گفت چهار هزار درم قرض دارم و اداى آن از خليفه چشم مىدارم . جعفر گفت . . . « 2 » و فردا خازن خليفه اين وجه را به قرضخواه رساند . جعفر گفت ديگر بگوئيد « 3 » . گفت پسرم كه شمهاى از قابليت و استعداد او پيش همگنان ظاهر است مىخواهم كه خليفه او را به تفقّد دامادى سرافراز فرمايد و درجه و مرتبهء او را عالى گرداند . جعفر گفت خليفه او را منظور نظر تربيت گردانيد و ايالت مملكت مصر را به دو مفوّض داشت و دختر خود عاليه نام را با وى در سلك ازدواج درآورد . اسحق گويد من با خود گفتم كه اين مرد مست شده و سورت شراب او را دريافته نمىداند چه مىگويد . چون گفته شد ، مجلس به هم برشكست و هر يكى به منزل خود رفتند تا آنكه بامداد به دار الخلافه رفتم . مجلس خليفه را مشحون به اكابر و قضات و ايمه يافتم . درين اثنا ابو يوسف قاضى را نيز طلبيدند و عبد الملك بن صالح الهاشمى را نيز با پسرش به درون بردند . خليفه با عبد الملك انواع ملايمت و ملاطفت مبذول داشته گفت
--> ( 1 ) . متن : آن است . اساس ، ك ندارند . تصحيح قياسى است . ( 2 ) . چند كلمه در اينجا ناخواناست . اساس ، ك ندارند . ( 3 ) . متن : بگويند .