سيد صادق سجادى

401

تاريخ برمكيان ( فارسى )

بيت‌هاى من بخواند در من نگاه كرد و گفت تو مگر صريح العوانى شاعرى ؟ گفتم آرى . مرا به نشستن اشارت كرد و از حاجت پرسيد . التماس خلاصى آن عامل كردم . در حال حكم به اطلاق او فرمود و از ديوان برخاست و به مجلس خاص رفته مرا طلب فرمود . در اين اثنا حريفان و ندماى مجلس درآمدند و مجلسى مرتّب و مهيّا كردند كه مگر اكاسره و قياصره را آن‌چنان مجلس ميسّر شود . چون مجلس گرم شد مطربان سماع آغاز كردند و در حاضران طربى پيدا آمد . مرا گفت از خمريّات خود چند بيتى بخوان . چند بيت برخواندم او را خوش آمد و ديگر طلب فرمود . بيتى چند ديگر انشاد كردم . بار دوم احسنت بر زبان راند و مرا در باطن استظهارى تمام روى داد و در دل نقش بستم كه از او انعامى يابم كه باقى عمر محتاج كس نشوم . چون ساقيان در كار شدند و دور به من رسيد ، سر بر زمين نهادم و گفتم زندگانى وزير امير المؤمنين دراز باد . من كه هيچ مسكرى نخورده‌ام ، شراب چون بخورم ؟ جعفر گفت . سبحان اللّه شراب ناخورده چندين لذت و اوصاف او چگونه دانسته‌اى ؟ و فرمود كه امروز ترا شراب خوردن ضرور است . ناچار جامى از دست ساقى بسته و جرعه دركشيدم . جعفر را ازين حالت بسيار خوش آمد و فرمود چون ادب مجلس را نگاه داشتى و اطاعت امر ما نمودى مستوجب عواطف بسيار گشتى . حالا مجازات اين خدمت كه كردى آن است كه ترا صورتى نمايم كه هرگز آن چنان صورت نديده باشى ، و غنايى ترا بشنوانم كه هرگز مثل آن نشنيده باشى . چون مجلس برشكست و حريفان و نديمان متفرّق گشتند ، خواستم بيرون آيم ، و مرا بداشتند . چون زمانى برآمد پرده برداشتند . كنيزكى درآوردند كه مجلس از جمال او منوّر گرديد و در حسن و ملاحت به مرتبه‌اى بود كه اگر شعراى عهد ديوان‌ها در صفت حسن او پرداختندى هنوز مقصر بودندى . فرمودند تا بنشيند و بربط بنوازد و غنايى بگويد . چون بنشست ، بربط بنواخت و قولى آغاز كرد كه نزديك شد كه روح از قالب خالى سازم . از موافقت بخت ، غزلى از غزلهاى من بسرائيد . جعفر را خوش آمده پرسيد اين غزل كراست ؟ من خدمت كردم و گفتم بنده صريح العوانى راست . جعفر گفت اين كنيزك را غزلى چند نيكو از غزلهاى خود ياد ده و او را دختر خود خوان . مجملا چون با او در مكالمه و محاوره شدم او [ را ] در كمال جودت ذهن و لطافت طبع يافتم . در ساعت چند غزل جديد از من ياد گرفت و من در حسن و جمال و ادب و خرد و سرود گفتن و زيركى و حفظ او حيران و متحيّر بماندم . و يك غزل كه از من آموخته بود خوشتر از كرت اول