سيد صادق سجادى
358
تاريخ برمكيان ( فارسى )
نوازش فرمود . در حرمت و حشمت ايشان به اقصى الغاية محافظت نمود و ضيعتهاى ايشان به تمامى ايشان را باز داد . عباس بن فضل يحيى كه در غايت قابليت بود ، هم در جوانى نقل كرد و باقى برامكه آنچه مانده بودند از چنگال قهر هارون جسته در عيش و آسايش زندگانى كردند . اما چون يحيى و پسران او فضل و جعفر در جهان پيدا نيامدند . چون كرما و اسخيا مگر ايشان باشند ، و خداوندان رأى و كفايت و به آنچنان اخلاق در عراق و ايرانزمين ديگرى را جز اينها نشان ندادند . آنچه از مآثر و مناقب و زهادت و هنرمندى از يحيى و فضل و جعفر روايت كردهاند كم و بيش از وزيرى و مهترى نقل نكردهاند . حكايت « 1 » چنين گويند كه وقتى فضل يحيى از خراسان كه اقطاع ايشان بود به بغداد آمده ، هرچه از مرسومات و اسباب خود آورده بود سه قسم كرده ، يك قسم براى خويشان و اقربا « 2 » ، يك قسم به متعلّقان و آنان كه خدمت « 3 » داشتند ايثار ايشان كردند ، و يك قسم در صفّه بار انبار كردند تا خواهندگان و محتاجان كه مىآمدند به اندازهء هريك عطا مىكردند . تا بيست روز هم درين كار مشغول بودند و اين معنى به هارون الرّشيد رسيد . يحيى پدر فضل از تغيّر مزاج او ترسيد و به نصيحت در خانهء فضل آمد . فضل را ديد كه بر مصلّى نشسته است و مىگريد و از خدا مرگ مىطلبد . يحيى پرسيد كه اى فرزند اين چه حال است ؟ فضل گفت كه آنقدر مال و اسباب بر من نبود كه خواهندگان و اميدواران را در بغداد وفا كند . من از شرم بيرون نتوانم آمد . همچون من كسى مرده بهتر « 4 » . پدر زارزار بگريست و هيچ نصيحتى نكرد و گفت هرچه در ملك من است و در خانه موجود است بر تو مىفرستم ببخش و ديگر بر سر من وام كن كه آخر خواهم رسانيد « 5 » ، تو گريه مكن و مرگ مخواه . اينچنين كريمان در جهان كجااند و باز كى پيدا شوند « 6 » . و اللّه اعلم بالصّوب .
--> ( 1 ) . ك ، ل عنوان ندارند . ( 2 ) . ك : - يك . . . اقربا . ( 3 ) . ك : خدمت قديم . ( 4 ) . ك : - بهتر . ( 5 ) . ك : كه آن را ادا خواهم كرد . ( 6 ) . ك : باز كى به هم رسند .