سيد صادق سجادى

331

تاريخ برمكيان ( فارسى )

چنين گويد حر بن وهب كه از ابو شمامهء شاعر چنين شنيدم كه گفت روزى يحيى برمكى مرا فرمود كه فلان وقت پيش من حاضر شو . رفتم و او را خبر كردند « 1 » . سوار بيرون آمد و مرا همراه گرفت . و در آن وقت هوا گرم بود « 2 » و در كوچهء « 3 » خالى رفت « 4 » و جز من و دو سه خدمتكار ، ديگرى همراه او نبود . چون پاره‌اى راه رفت بايستاد . ديدم كه از خانه‌اى فاحشه‌اى معروفه « 5 » بيرون آمد و به لاغ و بازى دو سه تازيانه بر اسب يحيى زد . مرا حيرت دست داد كه زهد و تقوا و پرهيزكارى يحيى نيكو مىدانستم . با خود گفتم الهى اين چه مىشود « 6 » ؟ اين فاحشهء نابكار ملعون را با اين‌چنين پاكى اين چه گستاخى است . ديدم كه يحيى جلو را گردانيده به طرف خانه بازگشت و در اثناى راه مرا گفت كه اى ابو شمامه ازين افعال و اعمال امروزهء من در كمال حيرت افتاده باشى . من گفتم كه هم‌چنين است كه بر زبان وزير مىرود « 7 » . پس يحيى بخنديد و مرا گفت كه شنيده‌ام كه هندوانرا اگر حاجتى و مهمّى با بزرگى يا پادشاهى باشد چون از خانه جهت حصول آن مهمّ بيرون آيند هرچه بالمقصد رسيدن او را پيش آيد آن را به فال گيرند . اگر آن خبر نيكو باشد آن مهم زود كفايت شود . اگر مكروه باشد از آن مهم احتراز نمايند و در اسعاف آن صبر نمايند « 8 » . و مرا امروز با امير المؤمنين حاجتى بود . خواستم كه به سيرت و روش هندوان اقتدا نمايم و بدان نيّت از خانه بيرون آمدم و آنچه پيش‌آمد خود ترا معلوم است . فامّا عهد كردم به خداى خود كه من بعد گرد اين نوع اعتقادات فاسد نگردم و ترا نيز شرط آن است كه اين حكايت را پنهان دارى و مرا هزار انعام فرمود « 9 » .

--> ( 1 ) . ك : او را حاضر كردند . ( 2 ) . ك : - و در . . . بود . ( 3 ) . ل : - و در كوچه . ( 4 ) . ل : - رفت . ( 5 ) . ل : كه از خانه‌اى درو فاحشه‌اى معروفه مىبود . ( 6 ) . ك : اين چه سّر است . ( 7 ) . ك + و من در خود هم گم شدم كه مگر مجنون گشتم يا در خواب مىبينم . ( 8 ) . ك : و الّا اگر خبرى مكروه طبع باشد در آن كار صبر كند و تن در دهد البته حاجت او برآيد . ( 9 ) . ك به جاى « خواستم . . . فرمود » دارد : امروز با خليفه حاجتى بود . اين فعل كردم از براى تجربهء سخنى كه در كتب هندوان آمده و انشاء اللّه اين بتجربه راست افتد و من دانستم كه افعال آن زنك در من وحشتى انگيزد و كسى باشد كه آنچه بر من كند او نبيند تا وحشت او از شرم او زياده شود و تن در آن دهم و دل من بر ان قرار گرفت . اكنون شرط آنست كه اين حكايت پنهان دارى . من گفتم لعنت بر هندوان با دو فال ايشان وزير چرا اعتماد