سيد صادق سجادى

326

تاريخ برمكيان ( فارسى )

مسرور گفت كه چون فضل اين سخن تمام كرد ، من چشم او بربستم و ساعتى گذاشتم و بعد از آن بگشادم و گفتم كه مرا دل نمىدهد كه ترا گردن بزنم . باز بروم تا از خليفه به تجديد پرسم . فضل گفت كاشكى اين رحم و شفقت تو دربارهء برادرم جعفر در خاطر آمدى كه او ترا هيچ جفايى نكرده بود . فضل را قريب يك هفته در گوشه‌اى داشتم « 1 » و در آن هفته يحيى طعام و شراب نخورد ، نزديك مردن رسيده بود . بعد از يك هفته فضل را پيش يحيى « 2 » بردم . مسرور گويد كه چون چند روز برين برآمد « 3 » ، هارون روزى از من پرسيد كه چون چشم فضل يحيى بربستى او چه گفت ؟ من آنچه پيغام داده بود تمام به سمع هارون رسانيدم . فرمود كه فضل عالم و عابد و پارساست ، سخن او بر غلط نشود « 4 » و در تعهّد فرزندان و زنان ايشان سعى نمائيد و بسيار انديشه كردم كه خود را ازيشان بگذرانم . با نفس و غضب خود برنيامدم « 5 » و رأى ملكى در بازگشت مزاج با ايشان رخصت نداد . چنين گويد مسرور خادم كه هارون خواست تا موكّلان و ديدبانان به برامكه بگمارد تا هر كه براى ايشان چيزى فرستد و پرسشى كند او را آگاه سازند . آخر دل او برين قرار گرفت كه فضل بن يحيى از راست‌گويان عهد است . او را سوگند دهد « 6 » كه هرچه دربندى خانه برايشان بگذرد « 7 » اعلام نمايد . هم‌چنان كرد و به فضل سوگند داد كه هيچ چيز پنهان ندارد . تا وقتى فضل را حاجتى افتاد ، بيست هزار درم از يحيى بن معاذ قرض خواست . او را از فرستادن اين محقّر شرم آمد . پانصد هزار درم به دكان بازرگانى نهاد تا هرچه فضل را حاجت افتد خرج فرمايد « 8 » . فضل چون برين معنى مطلع شد آن مال را نپذيرفت و از يحيى معاذ برنجيد . يحيى بن معاذ رقعه‌اى مشتمل بر معذرت « 9 » با بيست هزار درم فرستاد « 10 » . و فضل يحيى ازين هر دو حال هارون الرشيد را اعلام كرد . هارون را اين معنى بسيار خوش آمد و گفت كه من دانستم كه فضل يحيى هرگز سوگند دروغ نخورد . و بعد از چند

--> ( 1 ) . ك : داشت . ( 2 ) . ل : او . ( 3 ) . ك : برآمد خشم هارون كمتر شد . ( 4 ) . ك : بر زمين نيفتد . ( 5 ) . ك : - كه خود . . . برنيامدم . ( 6 ) . ل : - دهد . ( 7 ) . ل : واقع شد . ( 8 ) . ك : خرج كند و آن بازرگان را پنهان داشت . ( 9 ) . ك : - فضل . . . معذرت . ( 10 ) . ك : + و رقعه نوشت در كمال معذرت كه من ندانستم كه بيشتر فرستم ، باشد كه احتياج بيشتر افتد .