سيد صادق سجادى
324
تاريخ برمكيان ( فارسى )
مىخواستى كه خلافت از من بگردانى و دليل برين سخن آن است كه عبد الملك بن صالح را با تو موافقت و مؤانست و دوستى بيش از آنكه با من باشد بودى و احترام و تواضع زيادهتر از آنكه با من بايد كرد كردى و ترا عزّت بيش از من داشتى . نزديك تو هيچ يك از بنى عباس را حرمت و منزلت آنقدر نبود كه او را . و اگر حقيقت آن معامله را با من به راستى در ميان آرى ، ترا باز بدان منزلت رسانم و جفاى شما را از دل دور كنم و شما همه را از مذلّت و محنت « 1 » بيرون آرم . يحيى جواب فرستاد كه اگرچه نزديك امير المؤمنين مرا حرمت و حشمتى نمانده « 2 » است و حق خدمت و جانسپارى مرا يكسو نهاده « 3 » ، امّا خداى تعالى گواه و آگاه است كه من از بهتان مبرّاام و مرا از آن خبرى نيست . اگر امير المؤمنين مىخواهد كه ما را در كارهاى ملكى و مالى به خيانت منسوب كند تا از جفا و ايذا كه بر ما مىكرده باشد ، مردم او را بر حق دانند « 4 » ، آن خود چيزى ديگر است و الّا كشتن ما را به اينچنين بهانهها حاجت نيست . بىگناهى ما خدا و بندگان خدا را معلوم « 5 » ، و دوستى من عبد الملك را از جهت رضاى خدا بود . چه او مردى پارسا و متّقى و پرهيزكار بود و حاشا آنچنان متّقى و صالحى را به غير حق هواى خلافت و ملك در سر باشد . او زنده و برقرار است . ازو اين معنى را تفحّص فرمايند تا راستى گفتار من روشن شود . مسرور خادم چون اين جواب به سمع هارون رسانيد ، هارون گفت راست نمىگويد زيرا كه مرا تحقيق « 6 » و درست گشته است كه به جهت عبد الملك صالح بيعت مىگرفته ؛ و تو باز برو و يحيى را بگو كه اين حكايت را راست بگو تا ترا از غمها برهانم و اگر صدق نگويى مرا فرموده است كه پسرت را از پيش تو بيرون آرم و گردن بزنم . مسرور مىگويد كه امير المؤمنين هارون مرا فرمود كه اگر راست نگويد ، دست فضل بگيرى و او را از پيش پدر بيرون آرى و چند روزى جايى بدارى . البته در چنين حالتى يحيى « 7 » بن خالد اقرار خواهد كرد و كيفيّت
--> ( 1 ) . ك : + و ندامت . ( 2 ) . ك : حرمت و حشمت چيزى نماند . ( 3 ) . ك : خدمت و آزرم من به كلى يكسو نهاده و پردهء حيا از روى مبارك خود برافكنده . ( 4 ) . ك : تا در جفا و ايذاى ما او را بر حق دانند و ما بدنام گرديم ! ( 5 ) . ك : خدا و بندگان خدا مىدانند كه ما بىگناهيم . ما را به خواست دل بكش تا غصّهء تو فرو نشيند و ما هم از اين عذابها خلاص گرديم . ( 6 ) . در هر دو نسخه چنين است . ( 7 ) . ل : - يحيى .