سيد صادق سجادى

302

تاريخ برمكيان ( فارسى )

ابو الحسن دبير مىگويد كه من صدا مىشنيدم و از خدا مرگ مىخواستم . فى الجمله آن حرام‌زاده چهار خادم را فرمود تا هريك پنجاه چوب فضل را بزنند و من بيهوش شدم « 1 » ، ندانستم كه آن حرام‌زاده فضل را آن‌چنان ايذا مىكرد « 2 » . چون بازگشت ، من دررفتم و ديدم كه فضل « 3 » بيهوش بر خاك افتاده است و عقل ازو زايل شده است . من سر مبارك او را در كنار گرفتم و سر و روى او بشستم « 4 » و آب از ديده ريختم . چون ساعتى برآمد نفس زدن گرفت . من شاد شدم . بعد از ساعتى به هوش آمد . مرا بر سر خود ديد « 5 » و چشم پرآب كرد « 6 » . من گفتم آه صد لعنت خدا بر هارون باد كه همچون تويى را اين‌چنين كرد « 7 » . فضل گفت آنچه بر من گذشت ، عهدهء جواب قيامت بر اوست « 8 » . پس مرا گفت توانى « 9 » طبيبى يا حجّامى بر من آرى كه بيشتر پوست تن من بشكافت و جراحت‌ها را خود اندازه نيست . يك كرمى ديگر كن كه نوعى شود كه ازين حال پدر مرا خبر نشود و الّا خود را هلاك كند . پس گفتم لعنت خدا بر آن كس باد كه بر تو اين‌چنين روا داشت « 10 » . در طلب طبيب شدم . استاد جرّاح دانايى را در زمان طلب كردم و به خدمتش بردم . چون طبيب فضل را بديد گفت « 11 » كه وزير به جهت اين زحمت دل مشغول ندارد كه آن خادمان حرامزاده ترا ترسانيده‌اند كه دويست چوب فرمان شده است و اثر پنجاه چوب بيش بر اندام تو نمىبينم « 12 » . هم درين يك دو

--> ( 1 ) . ل : بودم . ( 2 ) . ك : دانستم كه او مردان حرامزاده ايذا مىكرد . ( 3 ) . ك : نازنين . ( 4 ) . ك : - و سر . . . بشستم . ( 5 ) . ل : مرا پرسيد . ( 6 ) . ك : - كرد . ( 7 ) . به جاى « همچون . . . كرد » در ل چنين است : بر همچو سمتى روا داشت ( كذا ) . ( 8 ) . ل « فضل . . . اوست » را ندارد . به جاى آن : واى بر او . ( 9 ) . ك : تو دانى . ( 10 ) . ك پس ازين دارد : و مرا مردن آن زمان باشد زيرا كه اول چوب كه بر من زدند نزديك بود كه جان از تن من بيرون آيد . آن دويست چوب كه مرا زدند طاقت آوردم و صبر كردم و ناله و فرياد برنياوردم . من گفتم اى بزرگ‌زاده بر حال تو ملايك بگريند ، پدر كى طاقت رنج تو تواند آورد و لعنت و نفرين رسول بر آن كس باد كه بر تو اين ظلم و ستم روا داشت و بر تو اين جفا كرد . اين گفتم و . ( 11 ) . ك : چون طبيب فضل را به آن حال ديد آب از ديده باريده گفت . ( 12 ) . ك : - آن . . . نمىبينم .