سيد صادق سجادى
283
تاريخ برمكيان ( فارسى )
افتاده است كه دايم منغّص مىباشى چنانكه آثار غمها كه در درون دارى در پيشانى تو ظاهر شده است « 1 » ؟ يحيى گفت اى امير المؤمنين چگونه پرغم و اندوهگين نباشد كسى « 2 » كه مرگ خود را معاينه كند . هارون تغافل كرد و او را گفت كه در حيات من ترا اين انديشه از كيست و ترس از كه دارى ؟ يحيى گفت مرا وهمى « 3 » كه هست از تست و امير المؤمنين در دل نيّت كرده است كه جعفر پسر مرا در معرض هلاك « 4 » خواهد انداخت و درين چندگاه آثار ما نخواهد ماند و من هلاكت خود و فرزندان خود را هر زمان در آينهء بصيرت مىبينم « 5 » و جان در تن نمانده است . هارون الّرشيد سوگندان غلاظ و شداد - كه در شريعت مسلمانى از آن بزرگتر نباشد - بر زبان راند كه تا من زنده باشم هرگز هيچ نكبتى « 6 » به دو نرسانم و نفرمايم . بعد از آن گفت « 7 » كه ترا اين سوگندان كه من خوردهام باور نمىافتد ، مگر در اعتقاد و مسلمانى من ترا شبههاى است . يحيى گفت كه امير المؤمنين را نيكوترين اعتقاد است و اين سوگندان كه مىخورد راست است . اگر در آن وقت به خشم خود بس آيد و ازين سوگند ياد آرد بسيار نيكوست « 8 » . امّا من مىدانم كه چون آتش خشم خليفه زبانه زند ، اين سوگندان از دل مبارك امير المؤمنين فراموش گردد . هارون الّرشيد قلم و دوات طلبيد ، آن سوگندانى كه بر زبان رانده بود مع شىء زايد به خط خويش در قلم آورد و آن وثيقهنامه را به گواهى بزرگان بنى هاشم ، چنان كه عبد اللّه بن على بن عباس بن محمد بن ابراهيم امامى و موسى بن عيسى و بزرگان و معتبران « 9 » ، مسجّل گردانيده به يحيى داد و گفت خدايا ترا در ميان مىآرم كه هرگز در خاطر به خاندان « 10 » برامكه بد نينديشم و بدى نكنم و به بدى كه بديشان رسد راضى نباشم . يحيى چون اين عهدنامه بستد به خانه آورد و به فضل داد و گفت كه اين را بخوان و نيكو نگاه دار مگر وقتى ما را و شما را به كار آيد . فضل گفت كه هارون شير مادر من خورده است و من شير مادر او
--> ( 1 ) . ك : در ناصيهء تو ظاهر مىتوان دانست . ( 2 ) . ك : - كسى . ( 3 ) . ك : مهمّى . ( 4 ) . ك : - هلاك . ( 5 ) . ك : . . . فرزندان خود را دانستهام . ( 6 ) . ك : بدى . ( 7 ) . ل : - گفت . ( 8 ) . ك به جاى « كه امير المؤمنين . . . نيكوست » ، دارد : چنين است كه خليفه مىفرمايد . ( 9 ) . ك : افسران . ( 10 ) . ك : - به خاندان .