سيد صادق سجادى

252

تاريخ برمكيان ( فارسى )

و مساكين بغداد « 1 » صدقه دهند ؛ و مرا گفت از گرمى آن گرمابه چنان بترسيدم كه اگر مرا خليفه معذور دارد ، خرقه پوشم و عصا به دست گيرم و سر در جهان نهم . حكايت [ فضل يحيى و جوانى كه عروسى خواست كرد « 2 » ] همين على بن حسين جعفر روايت مىكند كه روزى فضل يحيى به طرف باغهاى خود به تفرّج بيرون آمده بود و حريفان و نديمان و مطربان برابر بودند . در آن روز به خدمت او مصلحتى داشتم . چون به سمع مبارك او رسانيدم ، فى الحال بر وفق مقصود من آن حاجت روا كرد و مرا گفت امروز در باغ با من موافقت نماى . من به مصاحبت او در باغ رفتم . زمانى نيكو آنجا تفرّجى فرمود و قيلوله هم در آنجا كرد و از آنجا به جانب خانهء خود بازگشت و من نيز به همراهى او به شهر درآمدم . ناگاه در راه ديدم جوانى خوش‌منظر خوب‌لقا در شهر به عروسى سوار شده است « 3 » ، با چندان ياران و مطربان سرود شادى گويان مىروند . چون نظر آن جوان « 4 » بر فضل يحيى افتاد از اسپ فرود آمد و مسرّت‌كنان بوسه بر ركاب فضل يحيى مىزد و مىگفت كه اين ركابى است كه بر چتر شاهان شرف دارد . اين ابيات « 5 » خوش‌كلمات مىگفت و نشاط مىكرد . فضل از تملّق او شرمنده‌وار پرسيد كه درين كار خير چه‌قدر مال خرج شده است ؟ او گفت مقدار ده هزار درم خرج شده است . فضل فرمود تا صد هزار درم حاليا به دو دهند و گفت آنچه امروز صرف شود خرج كن ، باقى ملك بخر تا از غم نان و جامهء عيال و علوفهء بردگان خاطر تو پريشان نباشد . جوان سر بر زمين نهاد و گفت كه در حق من اين همه خير و كرم بجا آوردى كه حاتم طى غلامى ترا نشايد ، كرمى ديگر در حق من بجا آر تا شرف من در ميان خلق ظاهر شود . فرمود چيست ؟ گفت اين بزرگان و نديمان و حريفان و گويندگان كه برابر ركاب تواند بگو كه تا فردا در خانهء من مهمان شوند و مالى كه تو داده‌اى در آن صرف كنم

--> ( 1 ) . ك : بغداد و شهر و غريبان ديار . ( 2 ) . اين عنوان را هيچ نسخه‌اى ندارد . در نسخهء ك اين حكايت از داستان پيشين متمايز نشده است . عنوان از مصحّح است . ( 3 ) . اساس : در شهر بود و سوارى كرده . ( 4 ) . ك ، اساس : - جوان . ( 5 ) . اساس : بابت .