سيد صادق سجادى
227
تاريخ برمكيان ( فارسى )
در كنار آب وضو كردم و چند ركعت نماز بگزاردم و غمگين و محزون در گوشهاى بنشستم و چنان اندوهزده « 1 » بودم كه مرگ را به آرزو مىطلبيدم . ناگاه كوكبه و دبدبهء « 2 » يحيى برمكى از آنجا مىگذشت « 3 » و مرا از وفور غم « 4 » از آن حال هيچ معلوم نبود « 5 » . نظر يحيى برمكى بر من « 6 » افتاد و اسب را بداشت « 7 » و ياران « 8 » را گفت آن جوانى كه در گوشهء مسجد نشسته است محزون و مغموم مىنمايد . ايشان در من نظر انداختند و گفتند « 9 » كه همچنين است كه بر خاطر « 10 » مبارك وزير گذشته است . در جمله « 11 » همان زمان ديدم كه سوارى پيش در مسجد آمده است و مرا مىطلبد . چون پيش آن سوار رفتم ديدم كه يحيى برمكى است « 12 » و به طلب من آمده است . من خدمت كردم . از من « 13 » پرسيد كه چرا چنين غمگين و دلتنگ نشستهاى ؟ من قصّه « 14 » تمام گفتم و به اهتمام مىشنيد . دست بر كتف من نهاد و مرا اجابت خانهء خويش نمود . چون به خانهء او رفتم ، نعمتهاى « 15 » فراوان خورانيد و نوازش بسيار كرد و گفت من پدر ترا مىشناسم . بعد از آن هزار دينار « 16 » به من داد و گفت اين بستان و ديگرى را منتظر مىباش . امّا يك وصيّت من بجا آور كه چون درخواستن اين زن جفاكار ، رضاى پدر تو نبود آن زن را طلاق بده . من « 17 » به خانه رفتم . زن به دشنام و جفا پيشآمد و صد تشنيع آغاز نهاد « 18 » . من اين زرها فرو ريختم و در شمار آن مشغول شدم و زن را گفتم كه برو كه من ترا طلاق دادم . زن بر بالاى بام برآمد و شور كرد كه شوى من حاجئى را كشته است و هميان زرى آورده است ، بيائيد و « 19 » گواه باشيد .
--> ( 1 ) . ك : غمزده . ( 2 ) . ك : كوكبهء دبدبه . ( 3 ) . ك : از آن طرف بگذشت . ( 4 ) . اساس : علم . ( 5 ) . ك : خبر هيچ نبود . ( 6 ) . اساس : - من . ( 7 ) . اساس : - اسب را بداشت . ( 8 ) . ك : با ياران . ( 9 ) . ك : خدمت كردند و گفتند . ( 10 ) . ك : بر لفظ . ( 11 ) . ك : - جمله . ( 12 ) . ك : + او با كرم طبيعى كه دارد در خانه قرار نگرفته است تنها شده است . ( 13 ) . ك : - از من . ( 14 ) . + حال . ( 15 ) . ك : مرا نعمتهاى . ( 16 ) . ك : سه هزار دينار زر . ( 17 ) . ك : - من . ( 18 ) . اساس : - و صد . . . نهاد . ( 19 ) . اساس : - و .